فانیذلغتنامه دهخدافانیذ. (معرب ، اِ) معرب پانید که قند سپید باشد. (منتهی الارب ) (برهان ). رجوع به فانید شود.
فانیفرهنگ مترادف و متضاد۱. تباهیپذیر، زوالپذیر، معدوم، میرا، میرنده، هالک ۲. بیثبات، زودگذر، ناپایدار ≠ ابدی، باقی، جاوید
فانی کردنلغتنامه دهخدافانی کردن . [ ک َدَ ] (مص مرکب ) نابود کردن . از میان بردن . افناء. نیست کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به فانی شود.
فانی شدنلغتنامه دهخدافانی شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) رفتن . نابود شدن : فانی نشود هرچه کآن بقا یافت زیرا که بقا علت فنا نیست . ناصرخسرو.|| (اصطلاح صوفیه ) ترک دنیا و از خود گذشتن و
پانیذفرهنگ انتشارات معین( اِ.) = پانید. فانیذ: 1 - شکر سرخ . 2 - قند مکرر، شکر قلم ، شکربرگ . 3 - نوعی حلوا مانند شکر لیکن از آن غلیظ تر که از شکر و روغن و بادام تلخ و خمیر می ساختند
قیربونلغتنامه دهخداقیربون . [ ق َ رَ ] (اِخ ) بزرگترین شهر در سرزمین مکران مشتمل بر روستاهاست فانیذ آن بهمه ٔ دنیا صادر میگردید. (از معجم البلدان ).
نباتلغتنامه دهخدانبات . [ ن َ ] (اِ) اسم پارسی قند است که آن را فانیذ گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). نوعی قند مصفا که بعضی اهل هند آن را مصری گوید. (غیاث اللغات ). شکر تبدیل شده