فال نامهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکتابی که در آن دستورها و آداب فال گرفتن نوشته شده و با آن آیندۀ خود را پیشگویی میکنند.
فالنامهلغتنامه دهخدافالنامه . [ م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) کتابی است که در آن آداب فال گرفتن و دعاها و دستورهای مربوط به آن مندرج باشد.
فالنامهفرهنگ انتشارات معین(مِ) [ ع - فا. ] (اِمر.) کتابی که در آن دستورات و آداب فال گرفتن نوشته شده است . فالوده (دِ) (اِ.) نک پالوده . ؛با شاه ~نخوردن کنایه از: خود را بالاتر از دی
فاللغتنامه دهخدافال . (اِ) کپه . بخش بخش چیزی (چهارچهاریا بیشتر یا کمتر)، چنانکه گویند: گردو فالی یک قران ، یا گردوی تازه فالی صنار. (یادداشت بخط مؤلف ).- فال فال کردن ؛ به ت
فاللغتنامه دهخدافال . (اِخ ) دهی است از دهستان گله دار بخش کنگان شهرستان بوشهر که در 71 هزارگزی جنوب خاوری کنگان و کنار راه فرعی لار به گله دار واقع است . جلگه ای گرمسیر، مالار
فاللغتنامه دهخدافال . (اِخ ) دهی است از دهستان نهارجانات بخش حومه شهرستان بیرجند که در 61 هزارگزی جنوب خاوری بیرجند واقع است . دامنه ای گرمسیر و دارای 252 تن سکنه است . آب آنجا
فاللغتنامه دهخدافال . (ع اِ) در عربی فَأل با همزه . شگون . ضد طیره ، بمعنی نیک و بد هر دو استعمال نمایند. (منتهی الارب ). اغور. آغال . شگون . (ناظم الاطباء) : من این نامه فرخ
فاللغتنامه دهخدافال . (ع اِ) در عربی فَأل با همزه . شگون . ضد طیره ، بمعنی نیک و بد هر دو استعمال نمایند. (منتهی الارب ). اغور. آغال . شگون . (ناظم الاطباء) : من این نامه فرخ
دست لافلغتنامه دهخدادست لاف . [ دَ ] (اِ مرکب ) دشت . سفته . داشن . دشن . (یادداشت مرحوم دهخدا). پولی که روز اول ماه یا روز اول سال به کسی دهند و آن را خجسته دانند و به فال نیک گیر
مروالغتنامه دهخدامروا. [ م ُرْ ] (اِ) فال نیک و دعای خیر. (جهانگیری ) (برهان ). فال نیک . (غیاث ). فال نیکو.(اوبهی ) (آنندراج ). دعا. دعای خیر. نیک سگالی . نیک اندیشی . مرحبا. ت
زامورلغتنامه دهخدازامور. (اِ) نوعی ماهی است . مؤلف نزهت نامه ٔ علائی آرد: آن را زامور و زامار خوانند و صیاد آن را سخت مبارک دارد و بدیدارش ملاح فال گیرد... و باشد که ماهی بزرگ ب
هرمزدروزلغتنامه دهخداهرمزدروز. [ هَُ م َ ] (اِ مرکب ) روز اول ماه : یکی کودک آمدش هرمزدروزبه نیک اختر و فال گیتی فروز. فردوسی .دگر گفت کاین نامه ٔ دلفروزفرستاده آمد به هرمزدروز. اسد