فاروثلغتنامه دهخدافاروث .(اِخ ) قریه ای بزرگ بر کرانه ٔ دجله بین واسط و مدار،که بازاری دارد و مردم آن رافضی اند. (معجم البلدان ). گمان میرود همان فاروت باشد. رجوع به فاروت شود.
فارسیةلغتنامه دهخدافارسیة. [ رِ سی ی َ ] (اِخ ) منسوب به مردی بنام فارس . قریه ای باصفا و پر از بوستانها و باغهای پی درپی است که بر ساحل نهر عیسی در نزدیک بغداد واقع است . بین این
فارسیةلغتنامه دهخدافارسیة. [ سی ی َ ] (اِخ ) قریه ای است در جزیره ٔبحرین . رجوع به فارسنامه ٔ ناصری چ سنگی ص 180 شود.
شمعلغتنامه دهخداشمع. [ ش َم ْ / ش َ م َ ] (ع اِ) موم شمع (و آن مولد است ). (منتهی الارب ). موم عسل که از آن برای روشنایی استفاده کنند. (از اقرب الموارد). موم . (ناظم الاطباء) (
فارسیةلغتنامه دهخدافارسیة. [ رِ سی ی َ ] (اِخ ) منسوب به مردی بنام فارس . قریه ای باصفا و پر از بوستانها و باغهای پی درپی است که بر ساحل نهر عیسی در نزدیک بغداد واقع است . بین این
فارسیةلغتنامه دهخدافارسیة. [ سی ی َ ] (اِخ ) قریه ای است در جزیره ٔبحرین . رجوع به فارسنامه ٔ ناصری چ سنگی ص 180 شود.