فارقلغتنامه دهخدافارق . [ رِ ] (ع ص )نعت فاعلی از فَرق و فرقان . آنکه میان حق و باطل فرق گذارد. (از اقرب الموارد). جداکننده . ممیز. تأنیث آن فارقة. ج ، فارقات ، فوارق . || ماده
فارقفرهنگ انتشارات معین(رِ) [ ع . ] 1 - (اِفا.) جداکننده ، آن که بین حق و باطل فرق می گذارد. 2 - (اِ.) تفاوت بین دو امر.
فارغدیکشنری عربی به فارسیفاصله ياجاي سفيدوخالي , جاي ننوشته , سفيدي , ورقه سفيد , ورقه پوچ , تهي , خالي , بي مغز , پوچ , چرند , فضاي نامحدود , احمق
فارغفرهنگ مترادف و متضاد۱. آزاد، آسوده، خلاص، راحت، رها، شاد، فارغالبال، نجات ۲. پرداخته، سترده ۳. بیخبر ۴. بینیاز، مستغنی ۵. تهی، خالی ۶. زائو، زاییده
فارقلیطلغتنامه دهخدافارقلیط. [ رَ ق َ ] (اِ) بمعنی تسلی بخش و شفیع ومددکار. و در فرهنگی فراقلیط دیده شد. (آنندراج ).
فارقلیطلغتنامه دهخدافارقلیط. [ رَ ق َ ] (اِخ ) به زعم نصاری مراد از آن روح القدس است . اما در اخبار و آثار و دیگر کتب سماوی از حضرات موسی و عیسی علیهماالسلام محقق و ثابت گردیده که
فارقةلغتنامه دهخدافارقة. [ رِ ق َ ] (ع ص ) مؤنث فارق . رجوع به فارق شود.- علامت فارقة ؛ نشانه ای که برای امتیاز دو چیزدر میان آنها گذارند. در همین لغت نامه منظور از فارقه دو خط
فارقهفرهنگ انتشارات معین(رِ قَ یا قِ) [ ع . فارقة ] (اِفا.) 1 - مؤنث فارق ؛ ج . فارقات . 2 - نشانه ای که برای امتیاز دو شی ء میان آن ها نهند. 3 - نشانه ای که معنی ای را از معنی دیگر جد
فارقلیطلغتنامه دهخدافارقلیط. [ رَ ق َ ] (اِ) بمعنی تسلی بخش و شفیع ومددکار. و در فرهنگی فراقلیط دیده شد. (آنندراج ).