فارابلغتنامه دهخدافاراب . (اِ مرکب ) زمینی را گویند که به آب کاریز و رودخانه مزروع شود، برخلاف زمین دیمه که با آب باران زراعت میشود. (برهان ). فاریاب . فاریاو. پاریاب . پاریاو. ب
فارابلغتنامه دهخدافاراب . (اِخ ) دهی از دهستان شراء پایین بخش وفس شهرستان اراک که در 34 هزارگزی جنوب باختری کمیجان و شش هزارگزی راه عمومی واقع است . جایی کوهستانی ، سردسیر و دارا
فارابلغتنامه دهخدافاراب . (اِخ ) دهی از دهستان کیوی بخش سنجبد شهرستان هروآباد که در 5 هزارگزی باختر سنجبد و چهارهزارگزی راه شوسه ٔ اردبیل به هروآباد واقع است . جایی کوهستانی ، مع
فارابلغتنامه دهخدافاراب . (اِخ ) غالباًبین فاراب و فاریاب خلط کنند. فاراب ولایتی است وراءسیحون در حد فاصل بلاد ترک ، و آن از شهر شاش (چاچ ) دورتر و به بلاساغون نزدیک است و اسماعی
فارابلغتنامه دهخدافاراب . (اِخ ) نام بلوکی است از دهستان عمارلو از بخش رودبار شهرستان رشت . این دهستان در قسمت خاوری منجیل و شمال رودخانه ٔ شاهرود در دامنه و دره های جنوبی ارتفاع
فارابیلغتنامه دهخدافارابی . (اِخ ) ابوابراهیم اسحاق بن ابراهیم . از اکابر ادبای قرن چهارم هجری و خال اسماعیل بن حماد جوهری بوده است . رجوع به فهرست کتابخانه ٔ سپهسالار و ابراهیم و
فارابیلغتنامه دهخدافارابی . (اِخ ) ابوابراهیم اسحاق بن ابراهیم . از اکابر ادبای قرن چهارم هجری و خال اسماعیل بن حماد جوهری بوده است . رجوع به فهرست کتابخانه ٔ سپهسالار و ابراهیم و