فاتنلغتنامه دهخدافاتن . [ ت ِ ] (ع ص ، اِ) فتنه انگیز. در فتنه اندازنده . || کسی که اراده ٔ فجور با زنان کند. (ناظم الاطباء): قلب فاتن ؛ دلی که مفتون زنان شده باشد. || دیو. (منت
فاتنفرهنگ انتشارات معین(تِ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - فتنه انگیزنده . 2 - کسی که ارادة فجور با زنان کند. 3 - گمراه کننده . 4 - شیطان .
فاطنلغتنامه دهخدافاطن . [ طِ ] (ع ص ) زیرک . (از اقرب الموارد). زیرک و دانا. (غیاث ) (آنندراج ) : پیش اهل دل ادب بر باطن است زآنکه دلْشان بر سرائر فاطن است .مولوی .
فَاتِنِينَفرهنگ واژگان قرآنگمراه کننده گان مردم (جمع فاتن است که اسم فاعل از فتنه به معناي گمراه کردن مردم است )
فاتنةلغتنامه دهخدافاتنة. [ ت ِ ن َ ] (ع ص ) مؤنث فاتن . زنی که دل مردی را برده و او را مفتون خود کرده باشد. (ناظم الاطباء). رجوع به فتان و فتانه شود.
فَاتِنِينَفرهنگ واژگان قرآنگمراه کننده گان مردم (جمع فاتن است که اسم فاعل از فتنه به معناي گمراه کردن مردم است )
فاتنةلغتنامه دهخدافاتنة. [ ت ِ ن َ ] (ع ص ) مؤنث فاتن . زنی که دل مردی را برده و او را مفتون خود کرده باشد. (ناظم الاطباء). رجوع به فتان و فتانه شود.
فسطاطلغتنامه دهخدافسطاط. [ ف ُ ] (معرب ، اِ) در بیزانسی فاتن و در لاتینی فاتون . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). بلغت رومی سراپرده را گویند... و بعضی گویند این لغت حبشی است . (برهان
گمراه کنندهلغتنامه دهخداگمراه کننده . [ گ ُ ک ُ ن َن ْ دَ / دِ ] (نف مرکب ) فاتِن . (منتهی الارب ). مُضِل ّ. به بیراهی اندازنده . سرگردان کننده . و رجوع به گمراه شود.
جغومیلغتنامه دهخداجغومی . [ ج َ ] (اِخ ) عبیداﷲبن محمدبن سلیمان الفهرویی الجغومی البغدادی مکنی بابی محمد محدث که از پدرش محمد و از جعفر فاریابی و جز آنان روایت کرد و بشری بن عبدا