غژیدنلغتنامه دهخداغژیدن . [ غ ِ دَ ] (مص ) کشیدن (بر زمین و جز آن ). (از فرهنگ شعوری ج 2 ورق 187 ب ).
غژیدهلغتنامه دهخداغژیده . [ غ َ دَ / دِ ] (ن مف ) از غژیدن . برهم نشسته و به هم چسبیده . (برهان قاطع). رجوع به غژیدن شود. || خزیده . رجوع به غژیدن شود. || نشسته به راه رفته . (بر
غژیدنلغتنامه دهخداغژیدن . [ غ َ دَ ] (مص ) نشسته به راه رفتن ، چنانکه طفلان و مردمان شل به راه روند. (از برهان قاطع) (آنندراج ). به زانو و دست و سرین رفتن کودک . (از فرهنگ رشیدی
غژیدنفرهنگ انتشارات معین(غَ دَ) 1 - (مص ل .) خزیدن . 2 - به هم چسبیدن . 3 - (مص م .) طبقه طبقه روی هم گذاشتن .
غژیدنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. خود را روی زمین کشیدن؛ نشسته روی زمین خزیدن: ◻︎ گر تو باشی راست ور باشی تو کژ / پیشتر میغژ بدو واپس مغژ (مولوی: ۲۴۳)، ◻︎ باز حس کژ نبیند غیر کژ/ خواه کژ غژ
غژیدنلغتنامه دهخداغژیدن . [ غ ِ دَ ] (مص ) کشیدن (بر زمین و جز آن ). (از فرهنگ شعوری ج 2 ورق 187 ب ).
غژیدهلغتنامه دهخداغژیده . [ غ َ دَ / دِ ] (ن مف ) از غژیدن . برهم نشسته و به هم چسبیده . (برهان قاطع). رجوع به غژیدن شود. || خزیده . رجوع به غژیدن شود. || نشسته به راه رفته . (بر
غژیدنلغتنامه دهخداغژیدن . [ غ َ دَ ] (مص ) نشسته به راه رفتن ، چنانکه طفلان و مردمان شل به راه روند. (از برهان قاطع) (آنندراج ). به زانو و دست و سرین رفتن کودک . (از فرهنگ رشیدی