قچلغتنامه دهخداقچ . [ ق ُ ] (ترکی ، اِ) قُج . میش نر شاخ دار جنگی . ظاهراً این لفظ ترکی است . (آنندراج ) : پنبه در آتش نهادم من به خویش در فکندم من قچ نر را به میش .مولوی .
قچفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= قوچ: ◻︎ از غایت انصاف تو در خطهٴ عالم / با گرگ، قُچ و میش به یک آبخور آمد (مجیرالدین بیلقانی: ۵۷).
غچکلغتنامه دهخداغچک . [ غ ِ چ َ ] (اِ) سازی است معروف که نوازند و آن را در این زمان کمانچه میگویند. (برهان ذیل غژک ). کمانچه . (غیاث اللغات ).غژک . (فرهنگ نظام ). غژه . (انجمن
غچکلغتنامه دهخداغچک . [ غ ِ چ َ ] (اِ) سازی است معروف که نوازند و آن را در این زمان کمانچه میگویند. (برهان ذیل غژک ). کمانچه . (غیاث اللغات ).غژک . (فرهنگ نظام ). غژه . (انجمن
غنچکلغتنامه دهخداغنچک . [ غ ِ چ َ ] (اِ) بمغنی غَچَک که نام سازی است و بعضی کمانچه را گویند. (از غیاث اللغات ). ظاهراً مصحف غچک است . رجوع به همین کلمه شود.
قیچکفرهنگ انتشارات معین(چَ) (اِ.) = غیچک . غچک . غجک . غژک : نوعی کمانچه ، یکی از آلات موسیقی که کاسة کوچک و دستة بلند دارد و با آرشه نواخته می شود.
وزغلغتنامه دهخداوزغ . [ وَ زَ ] (اِ) وزک و پزغ و غچموک . بزغ . (ناظم الاطباء). چغز. (حاشیه ٔ اسدی ). ضفدع . (ناظم الاطباء). غوک . (حاشیه ٔ اسدی ) (ناظم الاطباء). قورباغه . (ناظ