غلفتیلغتنامه دهخداغلفتی . [ غ ِ ل ِ ] (ص ، ق ) در تداول عامه گاه به معنی الکی و قلابی و کار ناچیز بی اساس باشد و گاه یکجا و یکباره معنی دهد چنانکه گویند: پوست سرش راغلفتی بیرون ب
غلفتیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کامل.۲. (قید) بهطور یکپارچه و کامل: پوستش را غلفتی کند. غلفتی کردن: [عامیانه] اطراف رویه و آستر لحاف یا تشک یا جامه را وارونه به هم دوختن که چون برگردانند
غلفتی کردنلغتنامه دهخداغلفتی کردن .[ غ ِ ل ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) در تداول عامه غلفتی کردن لحاف ، ابره را به آستر دوختن و پنبه را مساوی گستردن در میان آن دو. زیره و ابره ٔ لحاف یا توشک
غلفتیلغتنامه دهخداغلفتی . [ غ ِ ل ِ ] (ص ، ق ) در تداول عامه گاه به معنی الکی و قلابی و کار ناچیز بی اساس باشد و گاه یکجا و یکباره معنی دهد چنانکه گویند: پوست سرش راغلفتی بیرون ب
غلفتی کردنلغتنامه دهخداغلفتی کردن .[ غ ِ ل ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) در تداول عامه غلفتی کردن لحاف ، ابره را به آستر دوختن و پنبه را مساوی گستردن در میان آن دو. زیره و ابره ٔ لحاف یا توشک
غلفتی زدنلغتنامه دهخداغلفتی زدن . [ غ ِ ل ِ زَدَ ] (مص مرکب ) در تداول عامه بدل و قلب چیزی را به جای اصل و سره به فریب به کسی دادن . بدلی یا بی بهایی را به جای اصلی و بهاداری به کار
غلفتیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کامل.۲. (قید) بهطور یکپارچه و کامل: پوستش را غلفتی کند. غلفتی کردن: [عامیانه] اطراف رویه و آستر لحاف یا تشک یا جامه را وارونه به هم دوختن که چون برگردانند
قلفتیلغتنامه دهخداقلفتی . [ ق ِ ل ِ ] (ص ، ق ) رجوع به غِلِفْتی شود.- پوست را قلفتی از بدن کندن ؛ یک تکه بدون آنکه پاره و سوراخ شود.- قلفتی زدن ؛ در تداول ، به فریب چیز بدی را