غرکلغتنامه دهخداغرک . [ غ َ رَ ] (ص مصغر) مصغر غَر، به معنی مخنث و بددل : این گربه چشمک این سگک غوری غرک سگسارک مخنثک و زشت کافرک .خاقانی .
غرکلغتنامه دهخداغرک . [ غ َ رَ ] (ص مصغر) مصغر غَر، به معنی مخنث و بددل : این گربه چشمک این سگک غوری غرک سگسارک مخنثک و زشت کافرک .خاقانی .
نحيفدیکشنری عربی به فارسیلا غر , نحيف , بدقيافه , زننده , بي ثمر , لا غرکردن , زننده ساختن , ويران کردن , لندوک , دراز وباريک
سگسارلغتنامه دهخداسگسار. [ س َ ] (ص مرکب ) سگ مانند، چه سار به معنی مانند هم هست . (برهان ) (آنندراج ) (از رشیدی ). مثل سگ یعنی بد و پلید. (غیاث ) : این گربه چشمک این سگک غوری غر
غوریلغتنامه دهخداغوری . [ ] (ص نسبی )منسوب به غور که بلادی است در کوههایی قریب هرات . (از انساب سمعانی ). ساکن غور. اهل غور. رجوع به غور. (اِخ ) شود : امیر، دانشمندی را به رسولی