غوالیلغتنامه دهخداغوالی . [ غ َ ] (ع اِ) ج ِ غالیة. (دهار) (اقرب الموارد) رجوع به غالیة و غَوال شود : تحیات کأنفاس الغوالی تمازج عرفها ریح الشمال .(تاریخ بیهق ص 2).
طیوبلغتنامه دهخداطیوب . [ طُ ] (ع اِ) ج ِ طیب . عطرها. عطریات : و هو [ ساداوران ] یدخل فی الطیوب و الغوالی . (ابن البیطار ج 2 ص 3).
فیروزآبادیلغتنامه دهخدافیروزآبادی . (اِخ ) محمدبن یعقوب بن ابراهیم بن عمر فیروزآبادی . از ائمه ٔ لغت و ادب . در یکی از توابع شیراز بنام فیروزآباد متولد شد و سپس به عراق و شام و روم و
غالیةلغتنامه دهخداغالیة. [ ی َ ] (ع ص ) تأنیث غالی . گران . (از المنجد). رجوع به غالی شود. || (اِ) ترکیباتی است از بوی خوش . ج ، غوالی . (اقرب الموارد). بوی خوشی است مرکب از مشک
عوالیلغتنامه دهخداعوالی . [ ع َ ] (ع ص ، اِ) عَوال . ج ِعالیة. (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).رجوع به عالیة و عوال شود. چیزهای بلند. (آنندراج )(غیاث اللغات ) : طبیعت