غنجیلغتنامه دهخداغنجی . [ غ َ ] (اِ) مغاکی در دامن کوه . (آنندراج ). بمعنی غفچی که مغاک در دامن کوه است . (فرهنگ شعوری ج 2 ورق 186 ب ). ظاهراً مصحف غفچی است .
غنجیدنلغتنامه دهخداغنجیدن . [ غ ُ دَ ] (مص ) فحش گفتن . (آنندراج ). زشت گفتن . زشت گویی کردن . (ناظم الاطباء). || هزل وبازی نمودن . (آنندراج ). بذله گویی کردن . بازی کردن . || است
غنجیرلغتنامه دهخداغنجیر. [ غ َ ] (اِخ ) یکی از قرای سغد سمرقند. (از انساب سمعانی ) (اللباب فی تهذیب الانساب ).
غنجیریلغتنامه دهخداغنجیری . [ غ َ ] (اِخ ) محمدبن معذل بن ماجدبن عصمة غنجیری فقیه ، مکنی به ابوالفضل . وی از ابوبکر محمدبن ابی الفضل و ابواحمد حاکم و جز آنان حدیث شنید، و ابومحمد
غنجیریلغتنامه دهخداغنجیری . [ غ َ ] (ص نسبی ) منسوب به غنجیر. رجوع به غنجیر و اللباب فی تهذیب الانساب شود.
غنجیدنلغتنامه دهخداغنجیدن . [ غ ُ دَ ] (مص ) فحش گفتن . (آنندراج ). زشت گفتن . زشت گویی کردن . (ناظم الاطباء). || هزل وبازی نمودن . (آنندراج ). بذله گویی کردن . بازی کردن . || است
غنجیرلغتنامه دهخداغنجیر. [ غ َ ] (اِخ ) یکی از قرای سغد سمرقند. (از انساب سمعانی ) (اللباب فی تهذیب الانساب ).
غنجیریلغتنامه دهخداغنجیری . [ غ َ ] (اِخ ) محمدبن معذل بن ماجدبن عصمة غنجیری فقیه ، مکنی به ابوالفضل . وی از ابوبکر محمدبن ابی الفضل و ابواحمد حاکم و جز آنان حدیث شنید، و ابومحمد
غنجیریلغتنامه دهخداغنجیری . [ غ َ ] (ص نسبی ) منسوب به غنجیر. رجوع به غنجیر و اللباب فی تهذیب الانساب شود.
الغنجیدنلغتنامه دهخداالغنجیدن . [ اَ غ َ دَ ] (مص ) حاصل کردن و یافتن . (ناظم الاطباء). رجوع به الفنجیدن شود.