غنبیدلغتنامه دهخداغنبید. [ غ ُن ْ ن َ / غ ُ ن َ ] (اِ) قسمی کلم . و معرب آن قُنَّبیط است . غنبید قم بسیارمطبوع است . کلم غُمری . کَرَنب . غُنَبیت . غُنَّبیت .- امثال :قم بود و غ
غبیده باداملغتنامه دهخداغبیده بادام . [ غ ُ ب َ دَ / دِ ] (اِ مرکب ) قسمی نان شیرینی با بادام . || رجوع به قبیده شود. || سنجد. رجوع به سنجد شود. غُبَیرا.
غرنبیدگیلغتنامه دهخداغرنبیدگی . [ غ ُ رُم ْ دَ / دِ ] (حامص ) غرنبیده بودن . داشتن حالت غرنبیدن . رجوع به غرنبیدن شود.
کرملغتنامه دهخداکرم . [ ک َ رَ ] (اِ) کلم . (از برهان ) (ناظم الاطباء) (جهانگیری ). غنبید. بقلةالانصار. (یادداشت مؤلف ). کرنب . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ) : گفت بخوردم کر
کلملغتنامه دهخداکلم . [ ک َ ل َ ] (اِ) از جمله حویجی است که در آشها کنند و آن دو نوع می باشد، رومی و غیره . بهترین آن رومی است و آن به دستار عربان و عمامه ٔ زهدفروشان ماند. (بر
ناتیلغتنامه دهخداناتی . (ع ص ) بلند شده و آماس کرده و بلند برآمده . (ناظم الاطباء). بلند برآینده و بلند. (آنندراج ) (منتهی الارب ). برجسته . برآمده . غنبیده . ورغلنبیده . (یاددا
طلغتنامه دهخداط. (حرف ) نشانه ٔ حرف نوزدهم از حروف تهجی عرب . و نام آن طاء و طی و طِ است و نیز آن را طاء مشالة نامند و آن از حروف مطبقة و حروف هفت گانه ٔ مستعلیه و هم مصمتة و
قلغتنامه دهخداق . (حرف ) حرف بیست و چهارم است از حروف الفبای فارسی و حرف بیست و یکم از حروف الفبای عربی و حرف نوزدهم از حروف ابجد و در حساب جُمَّل آن را بصد دارند و نام آن قا