غمیلغتنامه دهخداغمی . [ غ ُم ْ ما ] (ع اِ) بلا و سختی . (منتهی الارب ). داهیة. (اقرب الموارد). || کار دشوار بی راه روی . (منتهی الارب ).کار سختی که بدان راه نیابند. (از اقرب ال
غمیلغتنامه دهخداغمی . [ غ َ ] (اِخ ) شاعر عثمانی در قرن دهم هجری ، ونام وی محمود است . رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
غمیلغتنامه دهخداغمی . [ غ َ ] (ص نسبی ) غمناک . (آنندراج ). غمگین . غم دار. غمین . اندوهناک . اندوهگین : رسیدند یاران لشکر بدوی غمی یافتندش پر از آب روی . فردوسی .همی گفت کاینم
غمیلغتنامه دهخداغمی . [ غ َ مَن ْ / غ َ ما ] (ع ص ) بیهوش . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). یقال : ترکت فلاناً غمی ؛ ای مغشیاً علیه ، و ترکتها و ترکتهم و ترکته غمی کذلک ، و ان ش
قمیلغتنامه دهخداقمی . [ ق ُ ] (اِخ ) محمد (آیت اﷲ حاج میرزا محمد فیض ). از علماء و مراجع بزرگ امامیه ٔ عصر اخیر. رجوع به فیض در همین لغت نامه و رجوع به انجم فروزان در تاریخ قم
قمیلغتنامه دهخداقمی . [ ق ُ ] (اِخ ) محمد (حاج میرزا...) معروف به ارباب . از علمای امامیه عصر اخیر است . در جوانی برای تحصیلات دینی به عراق شد و به درس حاج میرزا حسن شیرازی و ح
قمیلغتنامه دهخداقمی . [ ق ُ ] (اِخ ) محمدبن حسین مکنی به ابوجعفر نویسنده و شاعری است که در نیشابور اقامت گزید. اشعاری به عربی دارد. رجوع به نخبةالدهر ج 4 ص 293 شود.
قمیلغتنامه دهخداقمی . [ ق ُ ] (اِخ ) محمدعلی بن محمد جعفر قمی حائری صفایی . از علمای بزرگ عصر حاضر. مقدمات و سطوح فقه و اصول را در قم و طهران فرا گرفت ، سپس به نجف به درس آخوند
غمی شدنلغتنامه دهخداغمی شدن . [ غ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) اندوهناک شدن . غمگین شدن . غمناک گردیدن . اندوه داشتن : ای آنکه عاشقی به غم اندر غمی شده دامن بیا به دامن من غلج برفکن . معر
غمی گشتنلغتنامه دهخداغمی گشتن . [ غ َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) اندوهناک شدن . غمگین شدن . غم و اندوه داشتن . غمناک گردیدن : چو بشنید پیران غمی گشت سخت که بربست باید به ناکام رخت . فردوس
غمیملغتنامه دهخداغمیم . [ غ َ ] (اِخ ) جایی است در نزدیکی مدینه میان رابغ و جحفة. کثیر گوید : قم تأمل فأنت ابصر منی هل تری بالغمیم من اجمال ؟قاضیات لبانة من مناخ و طواف و موقف
غمیملغتنامه دهخداغمیم . [ غ َ ] (ع اِ) ماست . (مهذب الاسماء). شیر جوشانده ٔ سطبرشده و ماست . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شیری که بجوشانند تا غلیظ شود. (از اقرب الموارد). || گیاه
غمیملغتنامه دهخداغمیم . [ غ َ ] (اِخ ) (کراع الَ ...) نام جایی است میان مکه و مدینه . (از معجم البلدان ). رجوع به کراع الغمیم شود.
غمی شدنلغتنامه دهخداغمی شدن . [ غ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) اندوهناک شدن . غمگین شدن . غمناک گردیدن . اندوه داشتن : ای آنکه عاشقی به غم اندر غمی شده دامن بیا به دامن من غلج برفکن . معر
غمی گشتنلغتنامه دهخداغمی گشتن . [ غ َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) اندوهناک شدن . غمگین شدن . غم و اندوه داشتن . غمناک گردیدن : چو بشنید پیران غمی گشت سخت که بربست باید به ناکام رخت . فردوس
غمیانلغتنامه دهخداغمیان . [ غ َ م َ ] (ع اِ) مثنای غَمی ̍ یا غَمی ً. (منتهی الارب ). رجوع به غَمی ً شود.
غمینلغتنامه دهخداغمین . [ غ َ ] (ص نسبی ) غمناک . (آنندراج ). غمگین . اندوهناک . غمنده . غمی . اندوهگین . مغموم . محزون . حزین . مهموم : آواز تو خوشتر بهمه روی نزدیک من ای لعبت
غمیملغتنامه دهخداغمیم . [ غ َ ] (اِخ ) جایی است در نزدیکی مدینه میان رابغ و جحفة. کثیر گوید : قم تأمل فأنت ابصر منی هل تری بالغمیم من اجمال ؟قاضیات لبانة من مناخ و طواف و موقف