غمگینفرهنگ مترادف و متضادآزرده، افسرده، افسرده، اندوهگین، اندوهمند، اندوهناک، پژمان، تنگدل، حزین، دلتنگ، غمناک، غمین، گرفته، متاثر، متالم، محزون، مغموم، مکدر، ملول، مهموم، ناخرم، ناخوش،
غمگیندیکشنری فارسی به انگلیسیaffected, cheerless, downcast, glum, heavy-hearted, joyless, long face, mirthless, rueful, sad, somber, sombre, sorrowful, spiritless, unhappy
غمگینلغتنامه دهخداغمگین . [ غ َ ] (ص مرکب ) اندوهناک . غمناک . نژند. اندوهمند. پژمان . غمنده . کظیم . (ترجمان القرآن تهذیب عادل ). دژم . مغموم . رجوع به غم شود : همی راند غمگین س
غمیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهغمگین؛ اندوهگین؛ غمزده. غمی شدن: (مصدر لازم) [قدیمی] غمگین شدن؛ اندوهناک شدن.
افسردهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پژمرده.۲. غمگین.۳. (روانشناسی) مبتلا به افسردگی.۴. [قدیمی] یخبسته.
شکستهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. [مقابلِ درست] خرد شده؛ قطعهقطعه شده.۲. (صفت فاعلی) [مجاز] ویژگی کسی که بر اثر بیماری یا اندوه شادابی و جوانی خود را از دست داده باشد.۳. [مجاز] آزرده؛ ناراحت