غمصلغتنامه دهخداغمص . [ غ ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ اَغمَص و غَمصاء . (اقرب الموارد). رجوع به همین کلمه ها شود.
غمصلغتنامه دهخداغمص . [ غ َ ] (ع مص ) شکر نکردن نعمت را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ناسپاسی کردن نعمت را. (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). || خرد و خوار شمردن و بر هیچ نا
غمصلغتنامه دهخداغمص . [ غ َ م َ ] (ع مص ) روان گردیدن خم چشم . (منتهی الارب ). جاری شدن چرک تر چشم . (از اقرب الموارد). || (اِ) خم چشم که روان باشد. (منتهی الارب ). رَمَص . (اق
غمصلغتنامه دهخداغمص . [ غ َ م ِ ] (ع ص ) عیبگیر: رجل غمص علی النسب ؛بسیار عیب گیرنده بر نسب مردم . (از اقرب الموارد).
قمسلغتنامه دهخداقمس . [ ق َ ] (ع مص ) غوطه خوردن در آب . || غوطه دادن کسی را. لازم و متعدی استعمال شود. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || چیره شدن در غوطه خوردن . (منتهی الارب
قمسلغتنامه دهخداقمس . [ ق ُم ْ م َ ] (ع ص ) مرد شریف . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). مرد بزرگوار. (شرح قاموس ). ج ، قمامس ، قمامسه . صورتی از قومس به معنی امیر. رجوع به حواشی
قمصلغتنامه دهخداقمص . [ ق َ م َ ] (ع اِ) مگس ریزه که بر آب باشد یا پشه ریزه بر آب ایستاده . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (فهرست مخزن الادویة). یکی آن قمصه است . (از اقرب الموا
قمصلغتنامه دهخداقمص . [ ق ُ م ُ ] (ع اِ) ج ِ قمیص . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به قمیص شود.
قمصلغتنامه دهخداقمص . [ ق َ ] (ع مص ) برجستن اسب و جز آن و برداشتن دو دست را معاً و بنهادن هر دو را معاً. (منتهی الارب ). برسکیزیدن . (تاج المصادر) (از اقرب الموارد). || درکشید
غمصاءلغتنامه دهخداغمصاء. [ غ َ ] (ع ص ) زنی که خم چشم وی روان باشد. (ناظم الاطباء). زنی که در چشم او چرک تر باشد. تأنیث اَغمَص . (از اقرب الموارد). رجوع به اَغمَص شود.
غمصاءلغتنامه دهخداغمصاء. [ غ َ ] (ع ص ) زنی که خم چشم وی روان باشد. (ناظم الاطباء). زنی که در چشم او چرک تر باشد. تأنیث اَغمَص . (از اقرب الموارد). رجوع به اَغمَص شود.
اغمصلغتنامه دهخدااغمص .[ اَ م َ ] (ع ص ) آنکه خم از چشم او روان باشد. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). آنکه چشم او قی دارد. مؤنث : غَمْصاء. (از اقرب الموارد). ژف
امرصلغتنامه دهخداامرص . [ اَ رَ ] (ع ص ) ژفگن (چرکین ). (مصادر زوزنی ). در مصادر زوزنی چ تقی بینش این لغت نیست در ص 203 همین کتاب غمص راژفگن شدن معنی کرده است در اقرب المواردو م
خرد شمردنلغتنامه دهخداخرد شمردن . [ خ ُ ش ِ / ش ُ م َ / م ُ دَ ] (مص مرکب ) ناچیز گرفتن . کوچک شمردن . غَمْص . احتقار. استحقار. تحقیر. (یادداشت بخط مؤلف ).
کیگلغتنامه دهخداکیگ . (اِ) رمص . (مهذب الاسماء، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). غمص . قی چشم . کیغ. کیخ . (از یادداشت ایضاً). رجوع به کیغ و کیخ و کیکن شود.