غمتلغتنامه دهخداغمت . [ غ َ ] (ع مص ) گران آمدن طعام بر دل کسی و مانند مست گردانیدن کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سنگین شدن خوراک بر دل کسی و چون مست گردانیدن او را.اِتخام
غمتلغتنامه دهخداغمت . [ غ َ م َ ] (ع مص ) همچو مست مدهوش گردیدن از گرانی طعام . (منتهی الارب ) (آنندراج ). سنگین شدن خوراک بر دل کسی و چون مست گردیدن او. (از اقرب الموارد).
قمطلغتنامه دهخداقمط. [ ق ِ ] (ع اِ) رسن که بدان بند نی و پای گوسفند کشتنی را بندند. (منتهی الارب ). هردی آن را بضم ضبط کرده است . (از اقرب الموارد). || رسنی از لیف یا خوص که با
قمطلغتنامه دهخداقمط. [ ق ُ م ُ ] (ع اِ) حبال المکاید. (اقرب الموارد). و این مجاز است . (تاج العروس ).
قمطلغتنامه دهخداقمط. [ ق َ ] (ع مص ) بستن هر دو دست وهر دو پای . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || پای گوسفند بستن جهت کُشتن است . (منتهی الارب ). || دست و پای اسیری را یکجا بس
غمطلغتنامه دهخداغمط. [ غ َ ] (ع مص ) خرد و خوار شمردن مردم را. منه الحدیث : انما ذلک من سفه الحق و غمط الناس ؛ ای ان یری الحق سفهاً و جهلا ویحتقر الناس . (منتهی الارب ). خوار د
آتش زبانلغتنامه دهخداآتش زبان . [ ت َ زَ ] (ص مرکب ) تیز و تند زبان : سعدی آتش زبانم وز غمت سوزان چو شمعبا همه آتش زبانی در تو گیراییم نیست .سعدی .
آتش زبانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهتیززبان؛ کسی که تند سخن بگوید: ◻︎ سعدی آتشزبانم در غمت سوزان چو شمع / با همه آتشزبانی در تو گیراییم نیست (سعدی۲: ۳۶۹).
جان خواستنلغتنامه دهخداجان خواستن . [خوا / خا ت َ ] (مص مرکب ) جان سلب کردن : غمت هر لحظه جانی خواهد از من چه انصاف است چندین جان که دارد. بدرچاچی (از ارمغان آصفی ).رجوع به جان خواه ش
جلال الدین عتیقیلغتنامه دهخداجلال الدین عتیقی . [ ج َ لُدْ د ن ِ ع َ ] (اِخ ) از شاعران است و اشعار بسیار خوب دارد. او راست :از خاک کف پایت هر گرد که برخیزدجانهاش فروبارد دلهاش فروریزدآن بر