غلیجلغتنامه دهخداغلیج . [ غ َ ] (اِ) انگز. (از فرهنگ اسدی ) (فرهنگ اوبهی ). بیلی که با آن زمین را هموار کنند. رجوع به انگز شود : چون غلیجی که بند برکند (کذا؟)کیست چون تو فژاگن و
قلیجلغتنامه دهخداقلیج . [ ق َ ] (ترکی ، اِ) بمعنی شمشیر. (ناظم الاطباء). || دست آخرین در بازی نرد. در بازی سه دست یا پنجدست پیش بر که اگر هر یک از دو حریف برد همه ٔ بازی را برده
غلیجنلغتنامه دهخداغلیجن .[ غ ُ ل َ ج ِ ] (معرب ، اِ)به لغت یونانی بمعنی پودنه باشد و آن نوعی از نعناع بود و معرب آن فودنج است . (برهان قاطع) (از آنندراج ). فوتنج ، و گاهی اغریا ب
غلیجهلغتنامه دهخداغلیجه . [ غ َ ج َ ] (اِخ ) غلیزه . قومی در افغانستان . رجوع به غلیزه و غلچه (اِخ ) شود.
غلیجنلغتنامه دهخداغلیجن .[ غ ُ ل َ ج ِ ] (معرب ، اِ)به لغت یونانی بمعنی پودنه باشد و آن نوعی از نعناع بود و معرب آن فودنج است . (برهان قاطع) (از آنندراج ). فوتنج ، و گاهی اغریا ب
غلیجهلغتنامه دهخداغلیجه . [ غ َ ج َ ] (اِخ ) غلیزه . قومی در افغانستان . رجوع به غلیزه و غلچه (اِخ ) شود.
غلیزهلغتنامه دهخداغلیزه . [ غ َ زَ ] (اِخ ) غلیجه . غلچه . قومی در افغانستان . رجوع به غلچه (اِخ ) شود.
انگزلغتنامه دهخداانگز. [ اَ گ ُ ] (اِ) بیلی که با آن زمین را هموار سازند. (از برهان قاطع) (از هفت قلزم ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا). غلیج . و رجوع به انگژ و انگزک و انگژک و غل