غلندوشلغتنامه دهخداغلندوش . [ غ َ ل َ ] (اِ مرکب ) در تداول عامه ، کتف . منکب ؛ به غلندوش گرفتن بچه را. قلمدوش .- به غلندوش گرفتن یا به غلندوش خود سوارکردن بچه را ؛ او را بر یکی ا
قلندوشلغتنامه دهخداقلندوش . [ ق َل َ ] (اِخ ) دهی است از سرخس که آن را غنادوست گویند. (از انساب سمعانی ). و رجوع به معجم البلدان شود.
ابوالحکملغتنامه دهخداابوالحکم . [ اَ بُل ْ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن غلندو. از اطبای مشهور اندلس .مولد و منشاء او اشبیلیه و بمراکش به سال 587 هَ . ق . درگذشته است . او در شعر و ادب بارع