غلزلغتنامه دهخداغلز. [ غ ُ ] (اِخ ) جایی است در دیار غطفان که به قولی وقعه ٔ حصین بن حمام مری در آنجا اتفاق افتاد. (از معجم البلدان ).
قلزلغتنامه دهخداقلز. [ ق ِ ل ِزز ] (ع ص ) مس نیک سخت که آهن در وی کار نکند. || مرد سخت و توانا. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به ماده ٔ بعد شود.
قلذلغتنامه دهخداقلذ. [ ق َ ل َ ] (ع اِ) کرمکی است شپش مانندکه به چارپایه درآویزد و تا حیاتش مفارقت نکند. (منتهی الارب ). چیزی است چون شپش که به بهائم چسبد و تا آنها را نکشد جدا
قلزلغتنامه دهخداقلز. [ ق َ ] (ع مص ) نوعی از خوردن شراب ، و فعل آن از نصر و ضرب است . (منتهی الارب ). نوعی آشامیدن . (اقرب الموارد). || زدن . || تیر انداختن . || شادمانی نمودن
قلزلغتنامه دهخداقلز. [ ق ِل ْ ل ِ ] (اِخ ) چراگاهی است فراخ در کشور روم نزدیک سُمَیساط متعلق به سیف الدولةبن حمدان . ابوفراس بن حمدان درباره ٔ آن شعری دارد. و در توابع حلب دهی
قلزلغتنامه دهخداقلز. [ ق ُ ل ُزز ] (ع ص ) مس نیک سخت که آهن در وی کار نکند. || مرد سخت و توانا. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به ماده ٔ قبل شود.
غلزایلغتنامه دهخداغلزای . [ غ َ ] (اِخ ) نام قبیله ای افغانی است . (از اعلام المنجد). رجوع به غلزه و غلچه شود.
غلزهلغتنامه دهخداغلزه . [ غ َ زَ ] (اِخ ) قبیله ای بزرگ از قبایل افغانی است که شعبه های بسیاری دارد و در نواحی غزنه و زمینهایی که از سوی مشرق به خوست و وزیرستان امتداد مییابند س
غلزایلغتنامه دهخداغلزای . [ غ َ ] (اِخ ) نام قبیله ای افغانی است . (از اعلام المنجد). رجوع به غلزه و غلچه شود.
غلزهلغتنامه دهخداغلزه . [ غ َ زَ ] (اِخ ) قبیله ای بزرگ از قبایل افغانی است که شعبه های بسیاری دارد و در نواحی غزنه و زمینهایی که از سوی مشرق به خوست و وزیرستان امتداد مییابند س
خانه گللغتنامه دهخداخانه گل . [ ن ِ گ ُ] (اِخ ) قریه ای است بفاصله ٔ 29500 گزی جنوب غربی قلات غلزائی ولایت قندهار، بین خط 66 درجه و 44 دقیقه و 30 ثانیه ٔ طول شرقی و خط 32 درجه و 3
خانان قلعهلغتنامه دهخداخانان قلعه . [ ق َ ع َ / ع ِ ] (اِخ ) قلعه ای است بفاصله ٔ 13500 گز در جنوب قلات غلزائی مربوط بولایت قندهار که بین خط 66 درجه 52 دقیقه 8 ثانیه ٔ طول البلد شرقی
گلیزلغتنامه دهخداگلیز. [ گ ِ ] (اِ) در مازندرانی گلز (آب لزج دهن گاو) (فرهنگ نظام ). کردی غلز (بزاق ). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). آبی و لعابی را گویند که از دهن انسان و حیوان