قلدرلغتنامه دهخداقلدر. [ ق ُ دُ ] (ترکی ، ص ) خشن و تنومند. گردن کلفت . زورمند. قلچماق . رجوع به قلچماق شود.
أَغْلَالَفرهنگ واژگان قرآنغل ها(غل:قيد و طوقي است که با آن دست و پاي مجرم را به گردنش ميبندند.کلمه اغلال جمع غُل است ، و آن عبارت است از طوقي که به گردن اشخاص مياندازند ، تا خواري و ذلت
غِلٍّفرهنگ واژگان قرآنکينه و عداوت و خشم دروني و حسد-کينه و حسد ي که آدمي را وادار ميکند به ديگران آزار برساند - خيانت (کلمه غل در اصل به معناي داخل شدن است )
غللغتنامه دهخداغل . [ غ َل ل ] (ع مص ) دست وا گردن بستن . (مصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ): غل یده الی عنقه ؛ آن را با غل بست . (از منتهی الارب ). || طوق در دست و پای و گرد