غلتیدنلغتنامه دهخداغلتیدن . [ غ َ دَ ] (مص ) مراغه را گویند یعنی از پهلو به پهلو گشتن . (فرهنگ اوبهی ). به پهنا گردیدن . (فرهنگ اسدی ). به روی خود گردیدن . به روی خود چرخیدن . (نا
غلتیدنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهغلت خوردن در روی زمین از یکپهلو به پهلوی دیگر؛ گردیدن جسمی بر روی جسم دیگر بهپهنا یا بهپهلو؛ غلت خوردن؛ غلت زدن.
غلطیدنلغتنامه دهخداغلطیدن . [ غ َ دَ ] (مص ) گردیدن به پهلو. گردیدن بر روی خود. غلتیدن . غلط خوردن . غلط زدن . بجخیزیدن . گلیدن . غل خوردن . تدحرج : خروشان بغلطید بر خاک بربه پیش
خر غلتیدنلغتنامه دهخداخر غلتیدن . [ خ َ غ َ دَ ] (مص مرکب ) خرغلت زدن . رجوع به خرغلت زدن شود : وگر نیستت طَمْع باغ بهشت چو خر خوش بغلت اندر این مرغزار.ناصرخسرو.
غلطیدنگاهلغتنامه دهخداغلطیدنگاه . [ غ َ دَ ] (اِ مرکب ) جای غلطیدن . آنجاکه بغلطند. مَراغ ؛ غلطیدنگاه ستور. (منتهی الارب ).
غلیدنلغتنامه دهخداغلیدن . [ غ َ دَ ] (مص )غلطیدن ستوران در خلاب از غایت تشنگی . (آنندراج ). غلطیدن ستور از بسیاری تشنگی بروی گل . (ناظم الاطباء). || بیهوش شدن . (آنندراج ). بیخود