غلانلغتنامه دهخداغلان . [ غ ُل ْ لا ] (ع اِ) ج ِ غال ّ. (منتهی الارب ). رستنگاههای سلم و طلح و آن وادیهای غامضی است در زمین ، و درختان دارد، واحد آن غال ّ و غَلیل است . رجوع به
غلانلغتنامه دهخداغلان . [ غ َل ْ لا ] (ع ص ) شتر نیک تشنه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). سخت تشنه . (دهار): رجل غلان ؛ مردی سخت تشنه ، و اشتر را نیز گویند. (مهذب الاسماء). الغلان
قلانلغتنامه دهخداقلان . [ ق َ ] (ص ) ملوط و مخنث . (ناظم الاطباء) (استینگاس ). || (مغولی ، اِ) نوعی از خراج که در شیروان گیرند. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (استینگاس ). خراج . سرا
قلانفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مالیات؛ خراج: ◻︎ سلطان روم و روس به منّت دهد خراج / چیپال هند و سند به گردن کشد قلان (سعدی۲: ۶۶۱).۲. در دورۀ ایلخانان، خراجی که از مردم گرفته میشد.
غلانیةلغتنامه دهخداغلانیة. [ غ َ ی َ ] (ع مص ) گرانی و جوشش . و نون زاید است . (از منتهی الارب ). گران دانستن قیمت چیزی ، و نون آن زاید است . (از اقرب الموارد).
غلانیةلغتنامه دهخداغلانیة. [ غ َ ی َ ] (ع مص ) گرانی و جوشش . و نون زاید است . (از منتهی الارب ). گران دانستن قیمت چیزی ، و نون آن زاید است . (از اقرب الموارد).
غاللغتنامه دهخداغال . [ غال ل ] (ع اِ) زمین پست درختناک . || روییدنگاه سلم و طلح . || گیاهی است . ج ،غلان در همه ٔ معانی . || خانه ٔ چلپاسه . || (ص ) بعیرٌ غال ؛ شتر تشنه . (من
غرابلغتنامه دهخداغراب . [ غ ُ ] (اِخ ) کوهی شامی مدینه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کوهی در نزدیکی مدینه است . ابن هشام در بیان جنگ پیغمبر اسلام با بنی لحیان گوید: پیغمبر اسلام
غلابلغتنامه دهخداغلاب . [ غ َ ] (اِخ ) (بنی ...) همان بنی حارث بن اوس هستند، رشاطی گوید: حارث پسر اوس بن نابغةبن غنی بن حبیب بن واثلةبن دهمان بی نصربن معاویه است و بنی حارث اهل
غلیللغتنامه دهخداغلیل . [ غ َ ] (ع اِمص ) تشنگی ، یا سوزش آن . سوزش شکم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عطش ، یا شدت عطش و یا حرارت آن . (از اقرب الموارد). سوزش درون . || (اِ) کینه