غلامةلغتنامه دهخداغلامة. [ غ ُ م َ ] (ع اِ) مؤنث غلام . (منتهی الارب ). در اشعار عرب غلامة مؤنث غلام استعمال شده است . کنیز. اَمَة. (اقرب الموارد). رجوع به غلام شود.
قلامةلغتنامه دهخداقلامة. [ ] (اِخ ) ابن کامل ، ملقب به عادل . پس از پدر به سال 635 هَ . ق . سلطان مصر شد. سپس از سلطنت برکنار شد و برادرش صالح ایوب نجم الدین به جای او نشست . (تا
قلامةلغتنامه دهخداقلامة.[ ق ُ م َ ] (ع اِ) تراشه و چیده ٔ ناخن و جز آن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).- قلامه ٔ ناخن ؛ آنچه از سر ناخن چیده شود و بیفت
غلامه راهلغتنامه دهخداغلامه راه . [ غ ُ م َ ] (اِخ ) محتملاً ناحیه ای است در جنوب رستمدار. (ازترجمه ٔ مازندران و استرآباد تألیف رابینو ص 173).
غلاةلغتنامه دهخداغلاة. [ غ ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ غالی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به غالی شود : و بیان این مسئله ... که رد است بر ملاحده و بواطنه و دهریه و غلاة و غیر ایش
غُلَامٌفرهنگ واژگان قرآنجوان - نوجوان -جواني که شاربش (سبيلش) تازه روئيده باشد (هم جوان نابالغ را شامل ميشود و هم بالغ )
غُلَامَيْنِفرهنگ واژگان قرآندونوجوان - دو جوان (غلام يعني جواني که شاربش (سبيلش) تازه روئيده باشد وهم جوان نابالغ را شامل ميشود و هم بالغ )
غلامه راهلغتنامه دهخداغلامه راه . [ غ ُ م َ ] (اِخ ) محتملاً ناحیه ای است در جنوب رستمدار. (ازترجمه ٔ مازندران و استرآباد تألیف رابینو ص 173).
حجرالحلقلغتنامه دهخداحجرالحلق . [ ح َ ج َ رُل ْ ح َ ] (ع اِ مرکب ) بیرونی در کتاب الجماهر فی معرفة الجواهر گوید: انه اصیب لبختیشوع حجر فی درج مختوم فسئل «بسیل » غلامه عنه فاجاب بانی
مخادملغتنامه دهخدامخادم .[ م َ دِ ] (ع اِ) وزرا. || اهل و عیال و سایر اهل البیت . || نوکرها و غلامها و برده ها و خواجه ها. (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مخارجةلغتنامه دهخدامخارجة. [ م ُ رَ ج َ ] (ع مص ) برآوردن شخصی از انگشتان خود آنچه خواهد و شخص دیگر مثل آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و آن نوعی
مسلمانلغتنامه دهخدامسلمان . [ م ُ س َ ] (ص ) متدین به دین اسلام . (ناظم الاطباء). صاحب غیاث اللغات و به تبع او صاحب آنندراج گوید: مسلمان در اصل «مسلم مان » بوده است ، یعنی مانندمس