غضابلغتنامه دهخداغضاب . [ غ ِ ] (اِخ ) موضعی است به حجاز. (منتهی الارب ). ناحیه ای است در حجاز از دیار هذیل . (از معجم البلدان ).
غضابلغتنامه دهخداغضاب . [ غ ِ ] (ع اِ) خاشاک چشم . (منتهی الارب ). قذی . (اقرب الموارد). || بیماریی است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). چیچک . (منتهی الارب ). آبله . (ناظم الاط
غضابلغتنامه دهخداغضاب . [غ ُ ] (ع اِ) خاشاک چشم . (منتهی الارب ). قذی . (اقرب الموارد). || بیماریی است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). چیچک . (منتهی الارب ). آبله . جدری . (اقر
قضابلغتنامه دهخداقضاب . [ ق َض ْ ضا ] (ع ص ) نیک قطعکننده ٔ امور و توانا بر آن . || شمشیر بران . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قَضّابة شود.
غضابرلغتنامه دهخداغضابر. [ غ ُ ب ِ ] (ع ص ) سخت درشت . (منتهی الارب ). الشدیدالغلیظ. غُضَبِر. (اقرب الموارد).
غضابیلغتنامه دهخداغضابی . [ غ َ / غ ُ با ] (ع ص ، اِ) ج ِ غضبان .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به غضبان شود.
غضابیلغتنامه دهخداغضابی . [ غ ُ بی ی ] (ع ص ) تیره و مکدر در معاشرت و مخالفت . (منتهی الارب ). الکدر فی معاشرته و مخالفته . (اقرب الموارد).
غراب زمینلغتنامه دهخداغراب زمین . [ غ ُ ب ِ زَ ](ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کنایه از شب سیاه و شب تاریک . (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرا) : داد غراب زمین روی به سوی غروب تا نکند ناگ
غضابرلغتنامه دهخداغضابر. [ غ ُ ب ِ ] (ع ص ) سخت درشت . (منتهی الارب ). الشدیدالغلیظ. غُضَبِر. (اقرب الموارد).
غضابیلغتنامه دهخداغضابی . [ غ َ / غ ُ با ] (ع ص ، اِ) ج ِ غضبان .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به غضبان شود.
غضابیلغتنامه دهخداغضابی . [ غ ُ بی ی ] (ع ص ) تیره و مکدر در معاشرت و مخالفت . (منتهی الارب ). الکدر فی معاشرته و مخالفته . (اقرب الموارد).
غضبانلغتنامه دهخداغضبان . [ غ َ ] (ع ص ) خشمناک . ج ، غضاب ، غَضبی ̍، غَضابی ̍، غُضابی ̍. (منتهی الارب ). صفت مشبهه از غضب به معنی قهرناک و خشمناک . (غیاث اللغات ). خشمگین . (مهذ
چچک زدهلغتنامه دهخداچچک زده . [ چ ِ چ َ زَ دَ / دِ] (ن مف مرکب ) آبله زده . آبله برآورده . بیماری آبله گرفته : غَضِب َ غَضاباً؛ چچک زده گردید. (منتهی الارب ).