غزلغتنامه دهخداغز. [ غ ُ ] (اِخ ) نام محلی است . (فهرست ولف ). ظاهراً مسکن طوایف غز است . رجوع به غز شود : الا نان و غز گشت پرداخته شد آن پادشاهی همه ساخته .فردوسی (شاهنامه چ
غزلغتنامه دهخداغز. [ غ ُ ] (اِخ ) صنفی از ترکان غارتگر بوده اند که در زمان سلطان سنجر قوت گرفتند و خراسان را به تصرف آوردند و سلطان سنجر را گرفته در قفس کردند. (برهان قاطع). غ
غزلغتنامه دهخداغز. [ غ ُزز ] (ع اِ) کنج دهن از طرف درون . (منتهی الارب ) (آنندراج ). زاویة الفم من باطن الخدین . شِدق یا شَدق . (المنجد).
قذلغتنامه دهخداقذ. [ ق َ ذذ ] (ع مص ) پر بر تیر چسبانیدن . || کناره های پر بریدن و گرد و هموار ساختن آن را. || سنگ و کلوخ و مانند آن انداختن . || بر پس دو گوش زدن . (منتهی الا
قذلغتنامه دهخداقذ. [ ق ُذذ ] (ع ص ، اِ) ج ِ اقذ، تیر باپرو تیر بی پر و هموار تراشیده ٔ بی خم . (منتهی الارب ).
قزلغتنامه دهخداقز. [ ق َزز ] (ع مص ) برجستن و ترنجیدن و در هم شدن و فراهم آمدن جهت برجستن . (منتهی الارب ). وثوب و انقباض برای وثوب . (اقرب الموارد). فعل آن از باب ضرب و نصر ا
قزلغتنامه دهخداقز. [ ق َزز / ق َ ] (معرب ، اِ) معرب کژ. ابریشم . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ابریشم خام بدقماش (برهان ) (آنندراج )، و گویندنوعی است از آن . (اقرب الموارد).
قزلغتنامه دهخداقز. [ ق ِ ] (اِخ )دهی از دهستان کراب بخش حومه ٔ شهرستان سبزوار واقع در 20 هزارگزی شمال باختری سبزوار و 10 هزارگزی خاورجاده ٔ عمومی سبزوار به نقاب . موقع جغرافیا
غزوه ٔ عسرةلغتنامه دهخداغزوه ٔ عسرة. [ غ َزْ وَ ی ِ ع ُ رَ] (اِخ ) یا غزوه ٔ تبوک . رجوع به تبوک و عسرة شود.
غزوه ٔ عام الفتحلغتنامه دهخداغزوه ٔ عام الفتح . [ غ َزْ وَ ی ِ مِل ْ ف َ ] (اِخ ) یا غزوه ٔ فتح مکه . رجوع به فتح مکه و عام الفتح شود.
غزوه ٔ وادی القریلغتنامه دهخداغزوه ٔ وادی القری . [ غ َزْ وَ ی ِ دِل ْ ق ُ را ] (اِخ ) مقریزی در امتاع الاسماع آن را غزوه دانسته است ولی در طبقات ابن سعد سریه به حساب آمده است . رجوع به وادی
غزوه ٔ هوازنلغتنامه دهخداغزوه ٔ هوازن . [ غ َزْ وَ ی ِ هََ زِ ] (اِخ ) یا غزوه ٔ حنین . رجوع به حنین و هوازن شود.
غزغزلغتنامه دهخداغزغز. [ غ ُ غ ُ ] (ع اِ) کنج دهان از جانب باطن . (منتهی الارب ). شِدق . غُزّ. غُزغُزَة. (از اقرب الموارد).
غزانلغتنامه دهخداغزان . [ غ ُ ] (اِخ ) ج ِ غز، به فارسی . رجوع به غز و فهرست تاریخ گزیده شود : آن غزان ترک خونریز آمدندبهر یغما در یکی دره شدند.(مثنوی ).
غزغزةلغتنامه دهخداغزغزة. [ غ ُ غ ُ زَ ] (ع اِ) همان غزغزاست . (اقرب الموارد). رجوع به غُزغُز و غُزّ شود.
غزلولاورلغتنامه دهخداغزلولاور. [ غ ُ وَ ] (اِ) دبه ٔ برنجین . (برهان قاطع) (آنندراج ). در یک نسخه ٔ خطی جهانگیری آمده : «غز دلاور و غُزیور، دبه ٔ برنجی بود» و در نسخه ٔ خطی دیگر «غز
غزولغتنامه دهخداغزو. [ غ َزْوْ ] (ع مص ) خواستن و جستن و آهنگ کسی کردن . (منتهی الارب ). آهنگ و خواستن چیزی را و جستن و آهنگ چیزی کردن . (آنندراج ). آهنگ کردن ،یقال : غزوی کذا؛