غریلغتنامه دهخداغری . [ غ َ ] (اِخ ) صاحب قاموس الاعلام محمد مؤمن عزتی را غری آورده . ولی در آتشکده ٔ آذر به صورت عزتی آمده است . و ظاهراً قول قاموس الاعلام اشتباه است . رجوع
غریلغتنامه دهخداغری . [ غ َ ] (اِخ ) بتی که بر روی آن گوسفندهای قربانی را ذبح میکردند. (از معجم البلدان ). اسم صنم کان یطلی به و یذبح علیه . (تاج العروس ).
غریلغتنامه دهخداغری . [ ] (اِخ ) به قول صاحب تاریخ قم آبی بود در قم که از جویهای «تیمره » و «انار» در وادی می انداختند، و غری همریشه با ایغار است و ایغار در لغت به معنی جمع واض
غریلغتنامه دهخداغری . [ غ َ ] (اِخ ) نام موضعی به کوفه که تن امیرالمؤمنین علی (ع ) را در آنجابه خاک سپردند. || یکی از نامهای شهر نجف . (ماضی النجف و حاضرها ج 1 ص 8). رجوع به د
غریلغتنامه دهخداغری . [ غ َ ] (حامص ) قحبگی . غر بودن . رجوع به غر شود : از غری ریش ار کنون دزدیده ای پیش ازین بر ریش خود خندیده ای . مولوی (مثنوی چ کلاله خاور ص 409). || (اِ)
قریلغتنامه دهخداقری . [ ق ُ ] (اِخ ) نام یکی از تیره های اسپری قلخانی گوران . زمستان در گرمسیر پشت تنگ ذهاب ساکن می شوند و تابستان برای زراعت و تعلیف احشام خود حدود زنجیرگوران
قریلغتنامه دهخداقری . [ ق ُ را ] (اِخ ) (ام الَ ...) لقب شهر مکه است . (معجم البلدان ). رجوع به ام القری ̍ شود.
قریلغتنامه دهخداقری . [ ق َ ری ی ] (اِخ ) جایی است در یمامة که تاکنون مسکن خاندان ذوالرمة است . (معجم البلدان ).
غری سمکلغتنامه دهخداغری سمک . [ غ َرْ ی ِ س َم َ / غ َ را س َ م َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) سریشم ماهی . (الابنیة عن حقائق الادویة). غری السمک . غرا السمک . رجوع به غرا و غراء و غ
غری الجلودلغتنامه دهخداغری الجلود. [ غ َ رَل ْ ج ُ] (ع اِ مرکب ) سریشمی است که از پوست حیوانات به تکرار جوشانیدن به عمل آرند تا مهرا گردد و بگذراند تاصاف شود و عمل را اعاده نمایند تا
غری الذهبلغتنامه دهخداغری الذهب . [ غ َ رَذْ ذَ هََ ] (ع اِمرکب ) رجوع به خروسوقلا و لحام الصاغة و تنکار شود.
غری السمکلغتنامه دهخداغری السمک . [ غ َ رَس ْ س َ م َ ] (ع اِ مرکب ) رطوبت منجمدی است که در شکم ماهی بینی دراز که خنزیرالبحر نامند و امثال آن بهم میرسد و بعضی سیاه و برخی سفید است .
غری سمکلغتنامه دهخداغری سمک . [ غ َرْ ی ِ س َم َ / غ َ را س َ م َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) سریشم ماهی . (الابنیة عن حقائق الادویة). غری السمک . غرا السمک . رجوع به غرا و غراء و غ
غری الجلودلغتنامه دهخداغری الجلود. [ غ َ رَل ْ ج ُ] (ع اِ مرکب ) سریشمی است که از پوست حیوانات به تکرار جوشانیدن به عمل آرند تا مهرا گردد و بگذراند تاصاف شود و عمل را اعاده نمایند تا
غری الذهبلغتنامه دهخداغری الذهب . [ غ َ رَذْ ذَ هََ ] (ع اِمرکب ) رجوع به خروسوقلا و لحام الصاغة و تنکار شود.
غری السمکلغتنامه دهخداغری السمک . [ غ َ رَس ْ س َ م َ ] (ع اِ مرکب ) رطوبت منجمدی است که در شکم ماهی بینی دراز که خنزیرالبحر نامند و امثال آن بهم میرسد و بعضی سیاه و برخی سفید است .