غرایبلغتنامه دهخداغرایب . [ غ َ ی ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ غریبة. غرائب . رجوع به غرائب و غریبة شود : دیدن عجایب و شنیدن غرایب . (گلستان سعدی ).
غرأیلغتنامه دهخداغرأی . [ غ َئا ] (ع اِ) ج ِ غُرائی ̍. (منتهی الارب ). در اقرب الموارد غراوی به واو آمده است . رجوع به غُرأی ̍ شود.
غرأیلغتنامه دهخداغرأی . [ غ ُ ئا ] (ع اِ) سرشیر. ج ، غَرائی ̍. || سنگ بزرگ . (منتهی الارب ). صاحب اقرب الموارد غراوی به واو آورده و تنها معنای الرغوة؛ یعنی سرشیر را برای لغت مذ
کاخیالغتنامه دهخداکاخیا. (اِخ ) احمدبن حمدان . او راست : عجائب المآثر و غرایب النوادر در داستانها و سخنرانیها که در استانبول به سال 1256 هَ . ق . چاپ شده است . (اکتفاءالقنوع ص 24
ده پنج زنیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهسیم یا زر ناسره سکه زدن؛ سکۀ قلب زدن: ◻︎ تا دهدهی غرایبت هست / دهپنجزنی رها کن از دست (نظامی۳: ۳۶۵).
جرموزیلغتنامه دهخداجرموزی . [ ج ُ ] (اِخ ) جهوربن سفیان بن حرث اسدی . از مردم بصره بود و غرایب روایت میکرد. سمعانی گوید:نمیدانم این شخص پسر جرموز است که قاتل زبیربن عوام بود یا غی
حزیمةلغتنامه دهخداحزیمة. [ح َ م َ ] (اِخ ) ابن الثابت . خوندمیر در حبیب السیر در ذیل عنوان «ذکر بعضی از حکایات و غرایب روایات که ازجنیان منقول است » داستانی از این مرد از ابوعامر
دزفوللغتنامه دهخدادزفول . [ دِ ] (اِخ ) (پل ...) در اصل دزپول بوده یعنی قلعه و پل ، و آن در ششتر واقع است و از غرایب بناهای روزگار است . (انجمن آرا)(آنندراج ). پل شادروان . پل شو