غراچهلغتنامه دهخداغراچه . [ غ َ چ َ ] (اِخ ) نام ولایتی . ولایت غرجستان .غرچه . (برهان قاطع). رجوع به غرچه و غرجستان شود.
غراچهلغتنامه دهخداغراچه . [ غ َ چ َ / چ ِ ] (ص ) حیز و مخنث و نامرد. (برهان قاطع) (آنندراج ). غر. غرچه . (برهان قاطع). در ترکی آذری قره چی گویند. || مردم دیوث و زن بحریف بر. (بره
قراچهلغتنامه دهخداقراچه . [ ق َ چ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان تکاب بخش ریوش شهرستان کاشمر. واقع در 7هزارگزی باختر ریوش و سر راه مالرو عمومی ریوش به بردسکن . موقع جغرافیایی آن کو
غرچه بازارلغتنامه دهخداغرچه بازار. [ غ َ چ َ ] (اِخ ) شهری به کریمه . قره سوبازار . رجوع به قره سوبازار شود.
غرچهلغتنامه دهخداغرچه . [ غ َ چ َ / چ ِ ] (ص ) به معنی غراچه . نامرد و مخنث و حیز. (برهان قاطع). مخنث نادان . (صحاح الفرس ). مخنث و نادان . (فرهنگ رشیدی ). || ابله و احمق و نادا
غرچستانلغتنامه دهخداغرچستان . [ غ َ چ َ / چ ِ ] (اِخ ) همان غرجستان است . رجوع به ایران در زمان ساسانیان ص 524 شود. غرشستان . غرج الشار. غرچه . غراچه . رجوع به غرجستان و غرشستان شو
احمقلغتنامه دهخدااحمق . [ اَ م َ ] (ع ص ) گول (مرد). کالیو. کالیوه . نادان . (مهذب الاسماء). بی عقل . غتفره . گاودل . گاوریش . کانا. دنگ . نابخرد. غراچه . لاده . کمله . ابله . (
نادانلغتنامه دهخدانادان . (نف مرکب ) جاهل . ضد دانا. (حاشیه ٔ برهان قاطع). جاهل . بی علم . بی وقوف .بی عقل . احمق . گول . بی دانش . (ناظم الاطباء). بی دانش . که لفظ دیگرش جاهل اس
غرشلغتنامه دهخداغرش . [ غ َ ] (اِخ ) همان غرسستان است که در این زمان به زبان اهل خراسان اغلب آن را غور نامند. و آن را غرجستان نیز گفته اند و آن میان غزنة و کابل و هرات وبلخ واق