غرانلغتنامه دهخداغران . [ غ ُ ] (اِخ ) جائی است . (منتهی الارب ). یاقوت در معجم البلدان غران را علم مرتجلی می داند و گوید: نام جائی است در تهامة : بغران او وادی القری اضطربت نکب
غرانلغتنامه دهخداغران . [ غ ُ / غ ُرْ را ] (نف ، ق ) بانگ و فریادکنان ، و آواز گران و مهیب برآرنده . (آنندراج ). شورکننده و آواز گران و مهیب برآرنده . (غیاث اللغات ). غرنده . صد
غرانلغتنامه دهخداغران . [ غ ُرْ را ] (ع اِ) غوزه ٔ آب . (منتهی الارب ) (آنندراج ). حبابهای آب . الغران ، النفاحات فوق الماء، یقال : اقبل الماء بغرانه . (از اقرب الموارد).
قرانلغتنامه دهخداقران . [ ق ِ ] (ع مص ) مقارنه . یار کردن دو چیز را با هم .(منتهی الارب ). || در نزد منجمان از انواع نظر است ، و آن را مقارنه نیز گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون
قرآنلغتنامه دهخداقرآن . [ ق ُ ] (ع مص ) فراهم آوردن و گرد کردن چیزی را به چیزی . گویند: قَرَاءَ الشی ٔ قرآناً (از باب نصر و فتح ). || بچه دادن حامل . گویند: قرأت الحامل قرآناً؛
غرانیقلغتنامه دهخداغرانیق . [ غ َ ] (ع اِ) ج ِ غُرنوق . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (دهار). جوانان زیباشکل . (از غیاث اللغات ). ج ِ غُرنَیق و غرنیق و غِرنَوق و غرونق و غرناق و غ
غرانیدهلغتنامه دهخداغرانیده . [ غ َ دَ ] (ن مف ) خراشیده . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || قهرآلود و خشمناک . (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء). به هر دو معنی مصحف غراشیده است . (حاشی
غرانیقلغتنامه دهخداغرانیق . [ غ َ ] (ع اِ) ج ِ غُرنوق . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (دهار). جوانان زیباشکل . (از غیاث اللغات ). ج ِ غُرنَیق و غرنیق و غِرنَوق و غرونق و غرناق و غ
غرانیدهلغتنامه دهخداغرانیده . [ غ َ دَ ] (ن مف ) خراشیده . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || قهرآلود و خشمناک . (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء). به هر دو معنی مصحف غراشیده است . (حاشی