قرافةلغتنامه دهخداقرافة. [ ق َ ف َ ] (اِخ ) موضعی است به اسکندریه که داستانهای شگفت انگیزی بدان منسوب است . (از معجم البلدان ).
قرافةلغتنامه دهخداقرافة. [ ق َ ف َ ] (اِخ ) ناحیه ای است از فسطاط مصر که از بنی غصن بن سیف بن وائل از طایفه ٔ معافر بوده و قرافه دوده ای است از معافر که در این سرزمین سکونت کردند
قرافةلغتنامه دهخداقرافة. [ ق ُ ف َ ] (ع اِ) پوست درخت . (منتهی الأرب ) (ناظم الاطباء). لحاءالشجر. (اقرب الموارد).
غریفةلغتنامه دهخداغریفة. [ غ َ ف َ ] (اِخ ) قریه ای است در لبنان واقع در «الشوف ». (از اعلام المنجد).
غریفةلغتنامه دهخداغریفة. [ غ ُ رَ ف َ ] (ع اِ مصغر) مصغر غُرفَة است . (از معجم البلدان ). رجوع به غرفه شود.
غُرْفَةًفرهنگ واژگان قرآنيک بار بلند کردن (کلمه اغتراف و کلمه غرف به معناي آن است که چيزي را بلند کني و بگيري ، مثلا ميگويند : فلان غرف الماء و يا ميگويند : فلان اغترف الماء ، يعني فلان
غُرْفَةَفرهنگ واژگان قرآنبنايي که بالاي بناي ديگر واقع شده باشد و از سطح زمين يا کف خانه بلندتر باشد .
سیحلغتنامه دهخداسیح . [ س َ ] (ع اِ) آب روان . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). آبی که بر روی زمین زمین را مشروب سازد بی دولاب یا دالیه یا غرافه یا زرنوق یا ناعوره یا
غریفةلغتنامه دهخداغریفة. [ غ َ ف َ ] (اِخ ) قریه ای است در لبنان واقع در «الشوف ». (از اعلام المنجد).