غراب الاسودلغتنامه دهخداغراب الاسود. [ غ ُ بُل ْ اَس ْ وَ ] (اِ مرکب ) غراب اسود. غراب الاسودالکبیر، و آن غرابی است کوهستانی ، و به حلال بودن آن وجهی گفته اند. (صبح الاعشی ج 2 ص 82). غ
غراب البینفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنوعی کلاغ که صدای آن را نحس و شوم میدانستند: ◻︎ او همایی بود، بی او قصر حکمت شد دمن / کو غرابالبین کو؟ تا بر دمن بگریستی (خاقانی: ۴۴۲).
غراب البینلغتنامه دهخداغراب البین . [ غ ُ بُل ْ ب َ ] (ع اِ مرکب ) زاغ سرخ پا و سرخ منقار. (منتهی الارب ). زاغی است باریکتر و درازتر از زاغ پیسه با منقار و پاهای سرخ به رنگ مرجان و آن
غراب الخطیبلغتنامه دهخداغراب الخطیب . [ غ ُبُل ْ خ َ ] (اِخ ) معروف به صقلی ، از حکمای یونان از اهل جزیره ٔ صقلیه است و در فلسفه به هنر خطابه (بحث اقناع ) اشتغال ورزید و درآن مهارت یاف
غراب الزرعلغتنامه دهخداغراب الزرع . [ غ ُ بُزْ زَ ] (ع اِ مرکب ) کلاغ مأکول اللحم است که پا و منقار مرجانی دارد. محقق حلی در شرایع گوید: و زاغ حلال گوشت است و آن غراب الزرع میباشد. غ
غراب الزیتونلغتنامه دهخداغراب الزیتون . [ غ ُ بُزْ زَ] (ع اِ مرکب ) غراب الزرع . رجوع به غراب الزرع شود.
غراب اسودلغتنامه دهخداغراب اسود. [ غ ُ ب ِ اَس ْ وَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) غراب الاسود. رجوع به غراب الاسود شود.
غدافلغتنامه دهخداغداف . [ غ ُ ] (ع اِ) زاغ سیاه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (دهار). غراب بزرگی است و گویند غراب القیظ است که بالهای ضخیم دارد. ج ، غِدفان . (از اقرب الموارد). کل
نابغه ٔ ذبیانیلغتنامه دهخدانابغه ٔ ذبیانی . [ ب ِ غ َ ی ِ ذُب ْ ] (اِخ ) از اعاظم سخنوران عرب در عهد جاهلیت است . ابوالفرج اصفهانی نام و نسب او را چنین آرد: زیادبن معاویةبن ضباب بن جناب ب
غرابلغتنامه دهخداغراب . [ غ ُ ] (ع اِ) زاغ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (نصاب الصبیان ) (بحر الجواهر) (غیاث اللغات ) (مقدمةالادب ). ج ، اَغرُب ، اَغرِبة، غِربان ، غُرب ، جج ، غرا
کلاغلغتنامه دهخداکلاغ . [ ک َ ] (اِ) معروف است و آن را زاغ دشتی هم می گویند. (برهان ) (آنندراج ). غراب . (ترجمان القرآن ). ابوزاجر. (دهار). قلاق . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).