غتلغتنامه دهخداغت . [ غ َت ت ] (ع مص ) رنجانیدن کسی را در کار. (منتهی الارب ) (آنندراج ): غته بالامر غتّاً. (منتهی الارب ). || غت در آب ؛ غوطه دادن کسی را در آب . (منتهی الارب
غتلغتنامه دهخداغت . [ غ ُ / غ َ ] (ص ) احمق . ابله . (برهان قاطع) (فرهنگ اوبهی ). جاهل و نادان . (برهان قاطع). گول . (آنندراج ) (انجمن آرا) : هست با فضل شیخ بواسحاق تیر گردون
قتلغتنامه دهخداقت . [ ق َت ت ] (ع اِ)یونجه . (ناظم الاطباء). اسپست تر یا اسپست خشک . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). فصفصه و بقولی خشک آن . (از اقرب الموارد). و در ذ
قتلغتنامه دهخداقت . [ ق َت ت ] (ع مص ) بریدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ): قت ّ خشب ؛ برید آن را.(از ناظم الاطباء). قت ّ ثوب ؛ برید آن را. (از اقرب الموارد). || کم کردن . (منته
قطلغتنامه دهخداقط. [ ق َطْ طُ ] (ع ق ) هرگز. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): مارأیته قَطﱡ؛ ندیدم او را هرگز. (منتهی الارب ). اصل این کلمه قطط است ، طاء نخست را برای ادغام ساکن
غتیملغتنامه دهخداغتیم . [ غ ُ ت َ ] (ع اِ) حیاض غُتیم ؛ کنایه از مرگ . (منتهی الارب ). لقب الموت ، و فی المثل : «اورَدَه حیاض غتیم ». (اقرب الموارد).
غتودهلغتنامه دهخداغتوده . [ غ َ دَ ] (اِخ ) غلام ابرهه که از سرداران جیش حبش بوده ابرهه حیله اندیشید و یکی از غلامان خود را غتوده نام در کمینگاهی نشاند. (حبیب السیر چ 1 تهران جزو
غترهلغتنامه دهخداغتره . [ غ َ ت ِرْ رَ ] (اِ) در بعض لهجه های فارسی : خرد. بسیار خرد: یک غتره صابون .
غتفرلغتنامه دهخداغتفر. [ غ ُ ف َ] (ص ) به معنی غت است که جاهل و ابله و احمق و نادان باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گول واحمق . (فرهنگ رشیدی ). رجوع به غُت و غُتفَ
غتفرهلغتنامه دهخداغتفره . [ غ ُ ف َ رَ / رِ ] (ص ) غت . غُتفر. نادان . جاهل . احمق . ابله . (برهان قاطع). گول و احمق . (فرهنگ رشیدی ). گول و نادان .(آنندراج ). سفیه . مقابل زیرک
غتغاکواژهنامه آزادإز غت به معنای نادان و غاک به معنای فتنه و آن شور وفتنه ای است که نادانان برآغالند