غبرلغتنامه دهخداغبر. [ غ َ ب َ ] (اِخ ) موضعی است بسلمی مر طی . (منتهی الارب ). محال سلمی بجانب جبل طیی ٔ و به نخل و میاه تجری ابداً... قال بعضهم . لما بدار کن الجبیل و الغبر.
غبرلغتنامه دهخداغبر. [ غ ُب ْ ب َ ] (ع اِ) ج ِ غابر. رجوع به غابر شود. || غبر الشی ٔ؛ بقیته . ج ، غبرات . و غبراللیل ؛ مآخیره . و غُیَّرالحیض ؛ بقایاه . (قطر المحیط).
غبرلغتنامه دهخداغبر. [ غ َ ] (ع مص ) رفتن . || درگذشتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). از اضداد است و علی الوجهین یفسر قوله تعالی الاعجوزاً فی الغابرین . (منتهی الارب ). || تیره گ
غبرلغتنامه دهخداغبر. [ غ َ ب َ ] (ع اِ) خاک . (آنندراج ) (منتهی الارب ). || بیماری ای است که در شکم سُم ِ شتر عارض شود. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || صَمّاء لغَبَر؛بلای بزرگ و
قبرلغتنامه دهخداقبر. [ ق َ ] (اِخ ) (خیف ذی الَ ...) شهری است نزدیک عُسفان و آن خیف سلام است و ابوبکر همدانی گوید: به خیف ذی القبر مشهور شده است زیرا قبر احمدبن رضا آنجا است .
غبریلغتنامه دهخداغبری . [ غ ُ ب َ ری ی ] (ص نسبی ) منسوب به غبربن غنم بن حبیب بن یشکربن وائل (بر اصح ). (منتهی الارب ).
غَبَرَةٌفرهنگ واژگان قرآنغبار و کدورت (که در عبارت "وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْهَا غَبَرَةٌ " منظور نشانههاي غم و اندوهي است که چون غباري چهره شان را فرا گرفته )
غبرةلغتنامه دهخداغبرة. [ غ َ ب ِ رَ ] (اِخ ) از دیههای عُثر از جانب یمن . (معجم البلدان ). از اعلام است . (منتهی الارب ).
غبرةلغتنامه دهخداغبرة. [ غ ُ رَ ] (ع اِ) گرد، و منه علیها غبرة. || (اِمص ) تیرگی . (منتهی الارب ). گردناکی . (دهار). تیره رنگی . || (اِ) زمین درختناک . (منتهی الارب ).
غبراءلغتنامه دهخداغبراء. [ غ َ ] (ع ص ، اِ) زمین . (منتهی الارب ). ارض . و این مؤنث اغبر است و گاهی در نظم همزه ساقط شود. (غیاث ) (آنندراج ). || گردآلوده . ج ، غُبر. || کبک ماده
غبریونلغتنامه دهخداغبریون .[ غ ُ ری یو ] (اِخ ) نام چند تن محدث است . (منتهی الارب ). شارح تاج العروس گوید: صحیح این کلمه غُبَریّون است و به سکون باء درست نیست زیرا نسبت این جماعت
غبریلغتنامه دهخداغبری . [ غ ُ ب َ زی ی ] (ص نسبی ) منسوب به بنی غبر که جماعتی از محدثانند. (از تاج العروس ).
غبرالحوضلغتنامه دهخداغبرالحوض . [ غ ُب ْ ب َ رُل ْ ح َ] (ع اِ مرکب ) بقیه ٔ آب در حوض . رجوع به غبر شود.