غباریلغتنامه دهخداغباری . [ غ ُ ] (اِخ ) (القیم الَ ...) مصری . یکی از اعضای دولت ملک ناصر متوفی بسال 762 هَ . ق . او راست : کتاب الدر فی القدح - و هو حمل زحل . چ حجر مصر ص 8. (ا
غباریلغتنامه دهخداغباری . [ غ ُ ] (اِخ ) (طلح الَ ...) موضعی است در جبلین و متعلق به بنی سنبس . (معجم البلدان ).
غباریلغتنامه دهخداغباری . [ غ ُ ] (اِخ ) استرابادی . شاعری است و صاحب مجالس النفائس آرد: اکثر اوقات در سر کار استراباد و جوین میباشد و مردی فقیر است . این مطلع ازوست :شب که می اف
غباریلغتنامه دهخداغباری . [ غ ُ ] (اِخ ) محمد امین . وی ازمردم هرات است طالب علم خوبی است . انشائش هم بد نیست و از هیئت نیز خیلی اطلاع دارد. این ابیات ازوست :چنان مکن که دگر ترک
غباریلغتنامه دهخداغباری . [ غ ُ ] (اِخ ) یزدی . جوانی است خوش صحبت و خط غبار را خوب مینوشت . این مطلع از اوست :غبار خط شکرستان لعل یار گرفت فغان که چشمه ٔ خورشید را غبار گرفت .(م
قباریلغتنامه دهخداقباری . [ ق َب ْ با ری ی ] (اِخ ) منصور مکنی به ابوالقاسم ، زاهدی است در اسکندریه . (منتهی الارب ). و در 662 هَ . ق . وفات یافته است . (تاج العروس ).
غباری گرفتنلغتنامه دهخداغباری گرفتن . [ غ ُ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) اندوهناک شدن و آزرده شدن و آشفته شدن . (فرهنگ نفیسی ).
غباریهلغتنامه دهخداغباریه . [ غ ُ ی َ ] (اِ) درختی است کوهی و میوه ٔ آن سرخ رنگ میباشد به مقدار عنابی کوچک و بعضی گویند نام همان میوه است و آن را به عربی عنب الدب خوانند. (برهان )
غباری گرفتنلغتنامه دهخداغباری گرفتن . [ غ ُ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) اندوهناک شدن و آزرده شدن و آشفته شدن . (فرهنگ نفیسی ).
غبار نشتیfugitive dustواژههای مصوب فرهنگستانغباری که از قسمتهای دیگر سامانۀ خروجی بهغیراز دودکش خارج میشود
غباریهلغتنامه دهخداغباریه . [ غ ُ ی َ ] (اِ) درختی است کوهی و میوه ٔ آن سرخ رنگ میباشد به مقدار عنابی کوچک و بعضی گویند نام همان میوه است و آن را به عربی عنب الدب خوانند. (برهان )