غاوشنگلغتنامه دهخداغاوشنگ . [ ش َ ] (اِ مرکب ) آن چوب بود که بدو گاو رانند. (فرهنگ اسدی ). چوبی باشد که بدو گاو رانند. (اوبهی ). چوبی باشد که بر یک سر آن سیخی از آهن نصب کنند و بر
غوشنگلغتنامه دهخداغوشنگ . [ غ َ ش َ ] (اِ مرکب ) بمعنی غاوشنگ . (آنندراج ) (اشتینگاس ). مهمیز. رجوع به غاوشنگ شود.
غوشنگلغتنامه دهخداغوشنگ . [ غ َ ش َ ] (اِ مرکب ) بمعنی غاوشنگ . (آنندراج ) (اشتینگاس ). مهمیز. رجوع به غاوشنگ شود.
گاوشنگلغتنامه دهخداگاوشنگ . [ ش َ ] (اِ مرکب ) چوبی باشد که بر سر آن میخی از آهن نصب کنند و خر و گاو بدان رانند و وجه تسمیه ٔ آن گاوتندکن باشد چه شنگ بمعنی تند هم آمده است . (برها
گلغتنامه دهخداگ . (حرف ) گاف یا کاف غیرصریحه که عرب آن را قاف معقوده گوید و در یمن آن را تلفظ کنند چون فارسی زبانان . حرف بیست و ششم از الفبای فارسی است . این حرف در الفبای ع
غلغتنامه دهخداغ . (حرف ) حرف بیست و دوم است از حروف الفبای فارسی و حرف نوزدهم از الفبای عربی و آخرین از حروف ابجد و در حساب جُمَّل آن را به هزار دارند و نام آن غین است ، و غی