غاولغتنامه دهخداغاو. (اِ) بر وزن و معنی گاو است که به عربی آن را بقر گویند چه در فارسی غین و گاف تبدیل می یابند. (برهان ). || سوراخی باشد در زیر زمین جهت خوابیدن گوسفندان و جان
غاوفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (زیستشناسی) = گاو.۲. سوراخ و جایی در زمین یا کوه که گوسفندان یا جانوران دیگر در آن به سر ببرند؛ غار؛ غال؛ آغل.
قعولغتنامه دهخداقعو. [ ق َع ْوْ ] (ع اِ) چرخ چاه چوبین باشد، یا آهنی مانند آن . || محور آهنی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || دو چوب بکره ٔ دلو که تیر چرخ بر آن باشد، یا آهن
قعولغتنامه دهخداقعو. [ ق َع ْوْ ] (ع مص ) گشنی کردن شتر. (تاج المصادر بیهقی ). || برجستن شتر نر بر شترماده ، گشنی کند یا نه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || برجستن مرغ بر ما
غَاوُونَفرهنگ واژگان قرآنگمراهان (کلمه غاوون جمع اسم فاعل است و مفرد آن غاوي و مصدرش غي است و غي معنايش خلاف معناي رشد است و رشد به معناي رسيدن به واقع است و رشيد کسي را گويند که اهتمام
غَاوِينَفرهنگ واژگان قرآنگمراهان (کلمه غاوون جمع اسم فاعل است و مفرد آن غاوي و مصدرش غي است و غي معنايش خلاف معناي رشد است و رشد به معناي رسيدن به واقع است و رشيد کسي را گويند که اهتمام
غاوونلغتنامه دهخداغاوون . (ع ص ، اِ) ج ِ غاوی ، در حالت رفعی . (آنندراج ) : الشعرا یتبعهم الغاوون . (قرآن 224/26). رجوع به غاوی شود.
غاویلغتنامه دهخداغاوی . (ع ص ) نعت فاعلی از غوایت . گمراه . بی راه . ضال . ج ، غواة، غاوون ، غاوین . || نومید. (منتهی الارب ). || (اِ) دیو. و منه : یتبعهم الغاوون ؛ ای الشیاطین
غاوشنگلغتنامه دهخداغاوشنگ . [ ش َ ] (اِ مرکب ) آن چوب بود که بدو گاو رانند. (فرهنگ اسدی ). چوبی باشد که بدو گاو رانند. (اوبهی ). چوبی باشد که بر یک سر آن سیخی از آهن نصب کنند و بر
غَاوُونَفرهنگ واژگان قرآنگمراهان (کلمه غاوون جمع اسم فاعل است و مفرد آن غاوي و مصدرش غي است و غي معنايش خلاف معناي رشد است و رشد به معناي رسيدن به واقع است و رشيد کسي را گويند که اهتمام
غَاوِينَفرهنگ واژگان قرآنگمراهان (کلمه غاوون جمع اسم فاعل است و مفرد آن غاوي و مصدرش غي است و غي معنايش خلاف معناي رشد است و رشد به معناي رسيدن به واقع است و رشيد کسي را گويند که اهتمام