غالیسلغتنامه دهخداغالیس . (معرب ، اِ) حملج . منتنه . بلهیم . پلیهیم . غالوسیس . عالوسیس . غالسیفس . غالس . غالسیس . غالونیس . قس الکلاب . غالیوبسیس . حکیم مؤمن آرد: در لغت یونان
غالیسیهلغتنامه دهخداغالیسیه . [ ی َ ] (اِخ ) معرب گالیس که غالیسیا نیز خوانند. رجوع به گالیس و حلل السندسیة ج 1 ص 36 و 320 شود.
غالیسلغتنامه دهخداغالیس . (معرب ، اِ) حملج . منتنه . بلهیم . پلیهیم . غالوسیس . عالوسیس . غالسیفس . غالس . غالسیس . غالونیس . قس الکلاب . غالیوبسیس . حکیم مؤمن آرد: در لغت یونان
غالیسیهلغتنامه دهخداغالیسیه . [ ی َ ] (اِخ ) معرب گالیس که غالیسیا نیز خوانند. رجوع به گالیس و حلل السندسیة ج 1 ص 36 و 320 شود.