غازیانلغتنامه دهخداغازیان . (اِ) جمع فارسی کلمه ٔ غازی است که بر مطلق جنگجویان و سپاهیان اطلاق میشود : اندر وی [قالیقله ] غازیانند بنوبت از هر جایی . (حدود العالم ). غازیان ماوراء
غازیانلغتنامه دهخداغازیان . (اِخ ) شهری است متصل به بندر انزلی و در فاصله ٔ 3500 گزی شهر رشت و 136 هزارگزی بندر آستارا واقع و ضمیمه ٔ بندر انزلی است که بوسیله ٔ دو پل بزرگ که از ب
قازیانلغتنامه دهخداقازیان . (اِخ ) مرکز بلوک قونقوری است .(جغرافیای غرب ایران ص 114). رجوع به قونقوری شود.
قاضیانلغتنامه دهخداقاضیان . (اِخ ) دهی است از دهستان قنقری بالا (علیا). بخش بوانات و سرچهان شهرستان آباده . در 85000گزی شمال سوراین و 13000گزی باختر شوسه ٔ اصفهان به شیراز واقع و
قاضیانلغتنامه دهخداقاضیان . (اِخ ) دهی است جزو دهستان سنگر و کهدمات بخش مرکزی شهرستان رشت . در 22هزارگزی جنوب خاوری رشت و 3هزارگزی خاور شوسه ٔ رشت به امامزاده هاشم واقع و موقع جغر
غازانلغتنامه دهخداغازان . (اِخ ) فرزند ارغون بن اباقابن هولاکوبن تولوی بن چنگیز، هفتمین ایلخانان مغولی (از هلاکو ببعد) ایران است که از سال 694 تا سال 703 هَ . ق . فرمانروای کشور
غازغانلغتنامه دهخداغازغان . (ترکی ، اِ) دیگ بزرگ مسی که گوسفندداران صحرانشین و مردم ده برای جوشاندن شیر و دوغ از آن استفاده کنند و در شهرها برای پختن آش و آبگوشت و کله پاچه در دکا
غازان بهادرلغتنامه دهخداغازان بهادر. [ ب َ دُ ] (اِخ ) نام یکی از امراء بزرگ هلاکو. در حبیب السیر آرد: و چون این خبر (خبر بازگشتن سپاهیان هلاگو از تسخیر قلعه ٔ گردکوه ) یکی از امرای بز
ضبرلغتنامه دهخداضبر. [ ض َ ] (ع اِ) جماعت غازیان . (منتهی الارب ). گروه غازیان . (منتخب اللغات ). || پوست پر از کاه . چوب که مردم در پس آن شده تا زیر قلعه روند برای جنگ . (منته
اسحاق بکلغتنامه دهخدااسحاق بک . [ اِ ب َ ] (اِخ ) یکی از غازیان دور سلطان مرادخان ثانی . وی مدت مدیدی بجنگ با صربها مأمور بود و اکثر خاک صربستان را تسخیر کرد و بعد از فتح سمندره قر