غارلغتنامه دهخداغار. (اِخ ) دهی از دهستان مازول بخش حومه ٔ شهرستان نیشابور در 12 هزارگزی شمال نیشابور. کوهستانی ، معتدل . دارای 121 تن سکنه ٔ شیعه . آب آن از چشمه . محصول آن غل
قارلغتنامه دهخداقار. (اِخ ) دهی است از دهستان حسن آباد بخش حومه ٔ شهرستان سنندج . در 7000 گزی جنوب خاور سنندج و 2000گزی خاور شوسه ٔ سنندج به کرمانشاه . در دامنه واقع و هوای آن
قارلغتنامه دهخداقار. (ترکی ، اِ) برف . (برهان ) (آنندراج ) (غیاث ) : چشم این دائم سپید از اشک حسرت همچو قارروی آن دائم سیاه از آه محنت همچو قیر. انوری .تا چو قیر است و قار در ش
قارلغتنامه دهخداقار. (ع اِ) قیر. (برهان ) (قاموس ). قیر که بر کشتی و جز آن مالند. (آنندراج ). زفت . زفت رومی : بکشتند از ایشان ده و دو هزارهمی دود و آتش برآمد چو قار. فردوسی .ب
قارلغتنامه دهخداقار. (ع ص ) سیاه . (برهان ) (آنندراج ). || (اِ) سیاهی . (مهذب الاسماء) : بند من وزن سنگ دارد و روی روز من رنگ قیر دارد و قار. مسعودسعد. || دوده ٔ مرکب . مرکب :
غَارِفرهنگ واژگان قرآنغار - شکاف کوه (سوراخ وسيعي است که در کوه باشد ، و مقصود از آن در "إِذْ هُمَا فِي ﭐلْغَارِ" غاري است که در کوه ثور قرار داشته ، و اين غار غير از غاريست که در کو
غَارِفرهنگ واژگان قرآنغار - شکاف کوه (سوراخ وسيعي است که در کوه باشد ، و مقصود از آن در "إِذْ هُمَا فِي ﭐلْغَارِ" غاري است که در کوه ثور قرار داشته ، و اين غار غير از غاريست که در کو