غائللغتنامه دهخداغائل . [ ءِ ] (ع ِا) غائل الحوض ؛ آنچه از حوض دریده باشد. (منتهی الارب ). ما انخرق من الحوض . (قطر المحیط). و رجوع بغائله شود.
قائللغتنامه دهخداقائل . [ ءِ ] (ع ص ) گوینده . (منتهی الارب ). سخنگو. گفتگوکننده : لیک من اینک پریشان می تنم قائل این سامع این نک منم . (مثنوی ).نام تو میرفت و عارفان بشنیدندهر
قعاللغتنامه دهخداقعال . [ ق ُ ] (ع اِ) شکوفه ٔ انگور و مانند آن . (منتهی الارب ) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). نَورالعنب و شبهه ، او ما تناثر منه . الواحدة قُعالة. (اقرب الموارد). || آن
غائلهفرهنگ مترادف و متضاد۱. آشوب، بلوا، شورش، فتنه، نهضت ۲. آفت، بلا، بلایناگهانی ۳. بدی، شر ۴. آسیب، گزند ۵. دشواری، سختی
غائلةلغتنامه دهخداغائلة. [ ءِ ل َ ] (ع اِ) تأنیث غائل . || بدی . (منتهی الارب ). ج ، غوائل . (مهذب الاسماء). فساد.شر. عیب . دشواری . سختی . دشمنانگی . فلان قلیل الغائلة؛ ای قلیل
غائلةلغتنامه دهخداغائلة. [ ءِ ل َ ] (ع اِ) تأنیث غائل . || بدی . (منتهی الارب ). ج ، غوائل . (مهذب الاسماء). فساد.شر. عیب . دشواری . سختی . دشمنانگی . فلان قلیل الغائلة؛ ای قلیل
غایلةلغتنامه دهخداغایلة. [ ی ِ ل َ ] (ع اِ) لغتی در غائلة.دشواری . سختی . بدی . گزند. فساد. الشر و المهلکة. (قطر المحیط). ج ، غوائل : امیر یوسف مردی بودسخت بی غایله . (تاریخ بیهق
بیغائلهلغتنامه دهخدابیغائله . [ ءِ ل َ / ل ِ ] (ص مرکب ) (از: بی + غائله ) بی دردسر. بی مخمصه . بیغایله . رجوع به غائله شود.