عکس زمینهبرچینیcounter-bleedingواژههای مصوب فرهنگستانعملکرد ترتیبمند قاعدههای واجی برای جلوگیری از تأثیر زمینهبرچینیِ قواعد
عکس زمینهچینیcounter-feedingواژههای مصوب فرهنگستانعملکرد ترتیبمند قاعدههای واجی برای جلوگیری از تأثیر زمینهچینیِ قواعد
عکسلغتنامه دهخداعکس . [ ع َ ] (ع مص ) باشگونه کردن و گردانیدن لفظ و سخن و جز آن . (از منتهی الارب ).بازگونه کردن . (دهار). واشگونه کردن . (المصادر زوزنی ). مقلوب کردن سخن . (از
عکسدیکشنری فارسی به انگلیسیconverse, illustration, inverse, inversion, likeness, photo-, photograph, picture, portrait, reflection, representation, reverse, semblance, shot