عکدلغتنامه دهخداعکد. [ ع َ ک َ ] (ع مص ) فربه گردیدن سوسمار و شتر. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). فربه شدن سوسمار. (تاج المصادر بیهقی ). || چسبیدن . (از منتهی الارب ) (از
عکدلغتنامه دهخداعکد. [ ع َ ] (ع مص ) قادر گردانیدن . (از منتهی الارب ). ممکن گردانیدن . (از اقرب الموارد). || پناه گرفتن به کسی . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || (اِ) ع
عکدلغتنامه دهخداعکد. [ ع َ ک ِ ] (ع ص ) شتر و سوسمار فربه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || درختان خشک بر هم نهاده . (از اقرب الموارد). و رجوع به عکدة شود.
عکدلغتنامه دهخداعکد. [ ع ُ ] (ع اِ) عکدالشی ٔ؛ میانه ٔ چیزی . (منتهی الارب ). عَکد. (اقرب الموارد). و رجوع به عَکد شود.
اکدلغتنامه دهخدااکد. [ اَ ] (ع مص ) به پا کوفتن گندم را. دیاست کردن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
اکدلغتنامه دهخدااکد. [ اَک ْ ک َ ] (اِخ ) اکاد. آکاد. نام کشوری قدیم در محل بین النهرین . مردم آن در قدیم دولتی تشکیل دادند. شهرهای آن عبارت بود از: سیپ پار، کیش ، بابل (در حدو
اکددیکشنری عربی به فارسیاظهارکردن , بطور قطع گفتن , تصديق کردن , اثبات کردن , تصريح کردن , شهادت دادن , تاييد کردن , تثبيت کردن , ستيزه کردن , مخالفت کرده با , رقابت کردن , ادعا کردن ,
عکدةلغتنامه دهخداعکدة. [ ع َ ک ِ دَ ] (ع ص ) درخت خشک برهم نهاده . (منتهی الارب ). عَکِد. (اقرب الموارد). و رجوع به عکد شود.
عکدةلغتنامه دهخداعکدة. [ ع َ ک َ دَ ] (ع اِ) بن زبان . (منتهی الارب )(از اقرب الموارد) (دهار). محلی است در دهان که در قسمت جلو ملازه واقع شده و مخرج حرف کاف است . ج ، عَکَدات .
عکدةلغتنامه دهخداعکدة. [ ع ُ دَ ] (ع اِ) استخوان دمغزه . (منتهی الارب ). عصعص . (اقرب الموارد). عسیب . عسیبة. || توانائی . (منتهی الارب ). قوة. (اقرب الموارد). || سوراخ سوسمار.
عکدةلغتنامه دهخداعکدة. [ ع َ ک ِ دَ ] (ع ص ) درخت خشک برهم نهاده . (منتهی الارب ). عَکِد. (اقرب الموارد). و رجوع به عکد شود.
عکدةلغتنامه دهخداعکدة. [ ع ُ دَ ] (ع اِ) استخوان دمغزه . (منتهی الارب ). عصعص . (اقرب الموارد). عسیب . عسیبة. || توانائی . (منتهی الارب ). قوة. (اقرب الموارد). || سوراخ سوسمار.
عکدةلغتنامه دهخداعکدة. [ ع َ ک َ دَ ] (ع اِ) بن زبان . (منتهی الارب )(از اقرب الموارد) (دهار). محلی است در دهان که در قسمت جلو ملازه واقع شده و مخرج حرف کاف است . ج ، عَکَدات .
چسپیدنلغتنامه دهخداچسپیدن . [ چ َ دَ ] (مص ) اتصال یافتن جسمی باشد بجسمی دیگر که انفصال آن مشکل بود. (برهان ) (آنندراج ). اتصال یافتن و متصل شدن . (ناظم الاطباء). وصل شدن چیزی به