عَلِمُواْفرهنگ واژگان قرآندانستند (علم به معناي احتمال صد در صد است ، بطوري که حتي يک در صد هم احتمال خلاف آن داده نميشود . )
علمدارلغتنامه دهخداعلمدار. [ ع َ ل َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان پائین نهاوند واقع در 12 هزارگزی شمال باختری نهاوند و 2 هزارگزی جنوب راه شوسه ٔ نهاوند به کرمانشاه . ناحیه ایست دشت
علمدارلغتنامه دهخداعلمدار. [ ع َ ل َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سامن شهرستان ملایر واقع در 15 هزارگزی خاور راه شوسه ٔ ملایر به بروجرد. ناحیه ایست کوهستانی دارای آب و هوای معتدل و
علمدارلغتنامه دهخداعلمدار. [ ع َ ل َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سراجو از بخش مرکزی شهرستان مراغه واقع در 8 هزارگزی جنوب خاوری مراغه در مسیر راه ارابه رو مراغه به قره آغاج . ناحیه
علمدارلغتنامه دهخداعلمدار. [ ع َ ل َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان علمدارگرگر بخش جلفا از شهرستان مرند. این ده مرکز بخش است . واقع در 75 هزارگزی شمال مرند، و 4 هزارگزی راه شوسه و خط
علمدارلغتنامه دهخداعلمدار. [ ع َ ل َ ] (نف مرکب ) کسی که در میان سپاه علم و رایت در دست وی باشد. (ناظم الاطباء). دارنده ٔ علم . حافظ علم . نگهبان درفش و اختر : گه علمداران پیش تو
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) صالح . مدرس جغرافیا در دارالعلوم مصر. او راست : علموا الاطفال ... طبع بولاق سال 1312 هَ . ق . (معجم المطبوعات ).
شناولغتنامه دهخداشناو. [ ش ِ ] (اِ) شناب که شناوری و آب ورزی باشد. (برهان ) (آنندراج ). سباحت و شنا و آب ورزی . (ناظم الاطباء) : پیغامبر (ع ) فرموده است : علموا صبیانکم الرمایة
تیراندازیلغتنامه دهخداتیراندازی . [ اَ ] (حامص مرکب ) کمانکشی و انداختن تیر خواه تیر کمان باشد یا گلوله ٔ تفنگ و یا توپ و سایر اسلحه آتشی . (ناظم الاطباء). رمایة. (یادداشت بخط مرحوم
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علویه ٔاصفهانی کرمانی . وی از اصحاب ابوعلی لغذه بود و در اول شغل تأدیب میورزید سپس بخدمت احمدبن عبدالعزیز و دلف بن ابی دلف عجلی پیو
لیلیلغتنامه دهخدالیلی . [ ل َ لا ] (اِخ ) بنت حطیم . از زوجات پیغمبر(ص ) اما پیش از ملاقات چون شنید که برص دارد وی را طلاق داد. (تاریخ گزیده ص 161). صاحب الاصابة آرد: لیلی بنت ا