عوزلغتنامه دهخداعوز. [ ع َ ] (ع مص ) احتیاج یافتن چیزی را و نیافتن آن . (از المنجد). مصدر است . (از اقرب الموارد). || (اِ)دانه ٔ انگور. یک دانه ٔ آن «عوزة». (از منتهی الارب ) (
عوزلغتنامه دهخداعوز. [ ع َ وَ ] (ع مص ) نایاب گشتن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). نایافت گردیدن چیزی و نایاب گشتن . (از آنندراج ). نایاب شدن و یافت نگشتن چیزی در حالی ک
عوزلغتنامه دهخداعوز. [ ع َ وِ ] (ع ص ) مرد نیازمند و محتاج . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).- اًنه لَعوز لوز ؛ از اتباع است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
عوضفرهنگ مترادف و متضاد۱. بدل، بدیل ۲. الش، تبدیل، تعویض، جایگزین، جانشین، دگش، مبدل ۳. جبران، جای ۴. پاداش، جزا، مزد
عوضدیکشنری فارسی به انگلیسیpayoff, quid pro quo, recompense, relief, replacement, requital, stand-in, substitute
اوزلغتنامه دهخدااوز. (اِخ ) دهی است از دهستان اوزرود بخش نورشهرستان آمل . کوهستانی و سردسیری است . 550 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه ٔ نسن و ناحیه ٔ رود و محصول آنجا غلات ، لب
اوزلغتنامه دهخدااوز. [ اَ وَزز ] (ع اِ) بط. (منتهی الارب ). مرغابی . (متن اللغة). || مرد کوتاه سطبر. (منتهی الارب ) (متن اللغة) (مهذب الاسماء). ج ، اوزون . (منتهی الارب ) (مهذب
اوزلغتنامه دهخدااوز. [ اَوْ / اَ وَ ] (ع اِ) حسابی از سیر قمر. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (آنندراج ). مانند ازز (یا یکی از آن دو تصحیف است ). (منتهی الارب ) (آنندراج ).
عوزبلغتنامه دهخداعوزب . [ ع َ زَ ] (ع اِ) گنده پیر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). پیره زن . (ناظم الاطباء). عجوز. واو آن زائد است بجهت الحاق . (از اقرب الموارد).
عوزرلغتنامه دهخداعوزر. [ ع َ زَ ] (ع اِ) گیاه نصی کوهی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به نصی شود.
عوزملغتنامه دهخداعوزم . [ ع َ زَ ] (ع ص ) شتر ماده ٔ سالخورده که در آن بقیه ای از قوت مانده باشد. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ناقه ٔ سالخورده که در آن بقی
عوزةلغتنامه دهخداعوزة. [ ع َ زَ ] (ع اِ) یکی عوز. یک حبه ٔ انگور. (ازمنتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به عوز شود.
ترع عوزلغتنامه دهخداترع عوز. [ ت َ ع ُ عو ] (اِخ ) نام قریه ای بزرگ نزدیک حران . (ابن الندیم ). دهی است به حران . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). یاقوت آرد: قریه ٔ مشهوری است به حرا
عوزةلغتنامه دهخداعوزة. [ ع َ زَ ] (ع اِ) یکی عوز. یک حبه ٔ انگور. (ازمنتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به عوز شود.
عوزبلغتنامه دهخداعوزب . [ ع َ زَ ] (ع اِ) گنده پیر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). پیره زن . (ناظم الاطباء). عجوز. واو آن زائد است بجهت الحاق . (از اقرب الموارد).
عوزرلغتنامه دهخداعوزر. [ ع َ زَ ] (ع اِ) گیاه نصی کوهی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به نصی شود.
عوزملغتنامه دهخداعوزم . [ ع َ زَ ] (ع ص ) شتر ماده ٔ سالخورده که در آن بقیه ای از قوت مانده باشد. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ناقه ٔ سالخورده که در آن بقی
ترع عوزلغتنامه دهخداترع عوز. [ ت َ ع ُ عو ] (اِخ ) نام قریه ای بزرگ نزدیک حران . (ابن الندیم ). دهی است به حران . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). یاقوت آرد: قریه ٔ مشهوری است به حرا