عوذلغتنامه دهخداعوذ. (ع ص ، اِ) ج ِ عائذ. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و آن را بر «عوذات » جمع بندند. (از اقرب الموارد). رجوع به عائذ و عوذات شود.
عوذلغتنامه دهخداعوذ. [ ع َ ] (اِخ ) ابن غالب بن قطیعة، از عبس بن بغیض ، از قحطان . جدی است جاهلی . (از الاعلام زرکلی از التاج ج 2 ص 571 و نهایةالارب ص 308). و رجوع به عوذی شود.
عوذلغتنامه دهخداعوذ. [ ع َ ] (ع مص ) اندخسیدن و پناه بردن . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ملتجی گشتن و پناه جستن . (از اقرب الموارد). عیاذ. معاذ. معاذة. رج
عوذلغتنامه دهخداعوذ. [ ع َ وَ ] (ع اِ) پناه جای . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). ملجاء. (اقرب الموارد). || برگ فروریخته از درخت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم
عوضفرهنگ مترادف و متضاد۱. بدل، بدیل ۲. الش، تبدیل، تعویض، جایگزین، جانشین، دگش، مبدل ۳. جبران، جای ۴. پاداش، جزا، مزد
عوضدیکشنری فارسی به انگلیسیpayoff, quid pro quo, recompense, relief, replacement, requital, stand-in, substitute
اوزلغتنامه دهخدااوز. (اِخ ) دهی است از دهستان اوزرود بخش نورشهرستان آمل . کوهستانی و سردسیری است . 550 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه ٔ نسن و ناحیه ٔ رود و محصول آنجا غلات ، لب
اوزلغتنامه دهخدااوز. [ اَ وَزز ] (ع اِ) بط. (منتهی الارب ). مرغابی . (متن اللغة). || مرد کوتاه سطبر. (منتهی الارب ) (متن اللغة) (مهذب الاسماء). ج ، اوزون . (منتهی الارب ) (مهذب
اوزلغتنامه دهخدااوز. [ اَوْ / اَ وَ ] (ع اِ) حسابی از سیر قمر. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (آنندراج ). مانند ازز (یا یکی از آن دو تصحیف است ). (منتهی الارب ) (آنندراج ).
عوذاتلغتنامه دهخداعوذات . (ع ص ، اِ) ج ِ عوذ، که آن جمع عائذ باشد. نوزاییدگان . (از اقرب الموارد). رجوع به عوذ و عائذ شود.
عوذانلغتنامه دهخداعوذان . (ع ص ، اِ) ج ِ عائذ. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). رجوع به عائذ شود.
عوذةلغتنامه دهخداعوذة. [ ذَ ] (ع اِ) افسون و تعویذ. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).رقیه و تعویذی که انسان برای جلوگیری از ترس یا جنون یا نظر زدن ، مینویسد و بر خود می
عوذیلغتنامه دهخداعوذی . [ ع َ ] (اِخ ) همام بن یحیی بن دینار ازدی عوذی محلمی (از موالی آنان )، مکنی به ابوعبداﷲ. محدث و ازاهالی بصره بود، و نسبت او به عوذبن سودبن حجر است .وی به
عوذیلغتنامه دهخداعوذی . [ ع َ ] (ص نسبی ) منسوب به عوذبن سودبن حجربن عمران بن عمرو مزیقیأبن عامر ماءالسماء، که بطنی از ازد بود و بسیاری بدان منسوبند. (از اللباب فی تهذیب الانسا
عوذاتلغتنامه دهخداعوذات . (ع ص ، اِ) ج ِ عوذ، که آن جمع عائذ باشد. نوزاییدگان . (از اقرب الموارد). رجوع به عوذ و عائذ شود.
عوذةلغتنامه دهخداعوذة. [ ذَ ] (ع اِ) افسون و تعویذ. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).رقیه و تعویذی که انسان برای جلوگیری از ترس یا جنون یا نظر زدن ، مینویسد و بر خود می
عوذانلغتنامه دهخداعوذان . (ع ص ، اِ) ج ِ عائذ. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). رجوع به عائذ شود.
عوذیلغتنامه دهخداعوذی . [ ع َ ] (اِخ ) همام بن یحیی بن دینار ازدی عوذی محلمی (از موالی آنان )، مکنی به ابوعبداﷲ. محدث و ازاهالی بصره بود، و نسبت او به عوذبن سودبن حجر است .وی به
عوذیلغتنامه دهخداعوذی . [ ع َ ] (ص نسبی ) منسوب به عوذبن سودبن حجربن عمران بن عمرو مزیقیأبن عامر ماءالسماء، که بطنی از ازد بود و بسیاری بدان منسوبند. (از اللباب فی تهذیب الانسا