عمیللغتنامه دهخداعمیل . [ ع َ ] (ع ص ، اِ) عامل و کارگزار و تحصیلدار. (ناظم الاطباء). || آنکه در تجارت با او داد و ستد کنی و او نیز با تو داد و ستد کند. (از المنجد). || وکیل و ن
امیللغتنامه دهخداامیل . [ اَ ] (ع اِ) کوه ریگ که درازی آن بقدر یک روز راه و عرض آن یک گره باشد، یاپشته ٔ ریگ . ج ، اُمُل . || (اِخ ) نام جایی است . (از ناظم الاطباء).
امیللغتنامه دهخداامیل . [ اِ ] (اِخ ) ازاعلام فرنگی و نام کتاب نویسنده و فیلسوف مشهور فرانسوی ، ژان ژاک روسو است . رجوع به روسو (ژان ژاک ) شود.
امیللغتنامه دهخداامیل . [ اَ ] (اِخ ) یوم الامیل ؛ جنگی که در آن بسطام بن قیس کشته شد، و آنرا یوم الحسن و یوم فلک الامیل نیز گویند. (از مجمع الامثال میدانی ).
امیللغتنامه دهخداامیل .[ اَ ی َ ] (ع ن تف ) گراینده تر. مایل تر. (یادداشت مؤلف ). میل کننده تر. (آنندراج ). || (ص ) کج . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کج ، از بناء و جز آن . (از ا
عرفجاءلغتنامه دهخداعرفجاء. [ ع َ ف َ ] (اِخ ) جائی است یا آبی مربنی عُمَیل را. (منتهی الارب ). نام جایگاهی است مشهور، و «ال » بر آن داخل نشود. و آن آبی است از آن بنی عمیلة، و گوین
اراطهلغتنامه دهخدااراطه . [ اُ طَ ] (اِخ ) آبی است بنی عُمیلة را در مشرق سمیراء. || آبیست از آب های غنی ، بین آن و بین اُضاخ مسافت یکشب راه است . (معجم البلدان ).
ابوسیارهلغتنامه دهخداابوسیاره . [ اَ س َی ْ یا رَ ] (اِخ ) عمیلةبن خالد عدوانی . او را خرکی سیاه بود که چهل سال بر آن مردمان را از مزدلفه به منی بردی و در تندرستی و قوت بمثل گویند:
رایعةلغتنامه دهخدارایعة. [ ی ِ ع َ ] (اِخ ) جایگاهی است در مکه ، بنا بر قولی آبی است در سمت راست راه بنی عمیلة، بنا بر قولی دیگر منزلی است در راه بصره بسوی مکه . بعضی گفته اند ضر