عموهلغتنامه دهخداعموه . [ ع ُ ] (مص ) سرگشته گردیدن و دودله شدن . (از منتهی الارب ). دودِل شدن در گمراهی و سرگردان شدن در منازعه ای یا در انتخاب راهی . (از اقرب الموارد). عَمَه
اموهلغتنامه دهخدااموه . [ اَ م ِ وَ ] (اِخ ) بعضی گفته اند نام شهریست ، و علقمةبن عبید و مالک بن سبیع از آن شهرند، و نسبت بدان اَمَوی است . (یادداشت مؤلف ).
اموهلغتنامه دهخدااموه . [ اَ وَه ْ ] (ع ن تف ) آب بسیارتر. (منتهی الارب ). آب دارتر و پرآب تر. (ناظم الاطباء).
عموهةلغتنامه دهخداعموهة. [ ع ُ هََ ] (ع مص ) سرگشته گردیدن و دودله شدن . (از منتهی الارب ).دودِل شدن در گمراهی و سرگردان شدن در منازعه یا درانتخاب طریقی . (از اقرب الموارد). گوین
عموهیةلغتنامه دهخداعموهیة. [ ع ُ هی ی َ ] (ع مص ) سرگشته گردیدن و دودِله شدن . (از منتهی الارب ). عَمَه . عَمَهان . عُموه . عُموهة. رجوع به عموهة شود.
عموهةلغتنامه دهخداعموهة. [ ع ُ هََ ] (ع مص ) سرگشته گردیدن و دودله شدن . (از منتهی الارب ).دودِل شدن در گمراهی و سرگردان شدن در منازعه یا درانتخاب طریقی . (از اقرب الموارد). گوین
عموهیةلغتنامه دهخداعموهیة. [ ع ُ هی ی َ ] (ع مص ) سرگشته گردیدن و دودِله شدن . (از منتهی الارب ). عَمَه . عَمَهان . عُموه . عُموهة. رجوع به عموهة شود.
مخاللغتنامه دهخدامخال . [ م ُ ] (ع ص ) (از «خ ول ») مردی که عموها و دائی های وی کریم باشند. (ناظم الاطباء): رجل مخال معم ؛ مرد کریم الاعمام و کریم الاخوال ، و بدون «معم » مستعمل