عموملغتنامه دهخداعموم . [ ع ُ ] (ع اِ) همه . همگی . جمهور. کلیه . جملگی . (ناظم الاطباء). تمامی . بجمله : در عموم ِ احوال از غفلت و کاهلی تجنب واجب شناسند. (کلیله و دمنه ). || (
عموملغتنامه دهخداعموم . [ ع ُ ] (ع مص ) فراگرفتن همه را. (از منتهی الارب ). همه ٔ افراد را شامل بودن . همگی را شامل شدن ، و عام شدن : عم ّ المطر الارض ؛ باران همه ٔ زمین را فراگ
عموماًلغتنامه دهخداعموماً. [ ع ُ مَن ْ ] (ع ق ) بطور عموم . بطوری که شامل همه گردد. (ناظم الاطباء). بالعموم . همگی : در سنه ٔ احدی واربعمائة (401 هَ . ق .) در بلاد خراسان عموماً و
عمومیلغتنامه دهخداعمومی . [ ع ُ ] (ص نسبی ) منسوب به عموم . (از اقرب الموارد). چیزی که شامل همه گردد. عام . کلی . (ناظم الاطباء). آنچه که متعلق و مربوط به عموم باشد. همگانی . (فر