عمودیلغتنامه دهخداعمودی . [ ع َ ] (ص نسبی ) منسوب به عمود. مقابل افقی . (از فرهنگ فارسی معین ).- ستون عمودی ؛ ستونی که از بالا به پایین محسوب شود. در مقابل ستون افقی . (فرهنگ فا
عمودیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد یستاده، برپا، راست، برخاسته، سر پا، بپای، راستقامت، شاخ شمشاد، قائم، قائمه، مستقیم، مستقیمالخط وایستاده عمودبرهم، متعامد نصبشده، برافراشته، افراش
عمودی بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد عمودی بودن، ایستاده بودن، برپابودن، ایستادن برخاستن، ازجا برخاستن، سَر پا شدن، بلند شدن، برخیزیدن، بالا آمدن، خاستن
عمودی کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد دن، افراشتن، نصب کردن، برپا کردن، ایستاندن، بالا بردن، مستقیم کردن سرپا نگهداشتن
عمودیزجلغتنامه دهخداعمودیزج . [ ع َ زَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان عباسی بخش بستان آباد شهرستان تبریز. 543 تن سکنه دارد. آب آنجا از چشمه و محصول آن غلات است . (از فرهنگ جغرافیائی ای
عمودیاختهایdiacyticواژههای مصوب فرهنگستانویژگی روزنة هوایی که یک جفت یاختة کناری آن را احاطه کردهاند و دیوارة مشترک آنها قائم بر یاختههای نگهبان است متـ . میخکی caryophyllaceous
عمودینة پاشنهafter perpendicular, aft perpendicularواژههای مصوب فرهنگستانخط عمودی که از تقاطع صفحة خط شاهین تابستانی و صفحة پاشنهسوی جایگاه سکان شناور میگذرد اختـ . عپ AP